تبليغاتX
وطن


با درود از دوستان از امروز  تاریخ ایران را باهم می خوانیم و سعی بر آن می کنیم که از  کتابهایی کمیاب استفاده کنیم

روزانه چند صفحه را براتون و سایت قرار می دهم

 ابتدا سفر نامه مازندران


مـــــــقــــــد مـــــه

در كتاب “سفرنامة خوزستان“ وقايع اخير ايران را، تا درجه‌اي كه فرصت و مجال باقي بود، شرح دادم. در “سفرنامة خوزستان“، قصد من ذكر وقايع تاريخ نبود، بلكه مقصود تشريح اقداماتي بود كه برضد من و عليه من، از طرف دربار سابق و طرفداران آن به‌عمل مي‌آمد. دربار سابق، محض آنكه زحمات و خدمات مرا در راه استقلال مملكت و صيانت ايران از بين ببرد، حاضر شده بود كه در ضمن توسلات خارجي، اساساً به محو و اضمحلال ايران تن در داده، بدواً سند تابعيت ايران را امضاء نمايد، و در ضمن از اضمحلال و محو من نيز كسب مسرت و خرمي كرده باشد. به همين مناسبت در آخرين نقشة جغرافيائي كه در يكي از ممالك اروپا به طبع رسيد، رنگي كه تا آن وقت براي ايران مخصوص بود، و علامت استقلال مملكت شمرده مي‌شد، به رنگي تبديل يافت كه از استعمار ايران حكايت مي‌كرد. با اين تقرير و برهان پيدا بود كه اين مملكت پهناور، اين مملكت تاريخي و اين مملكتي كه در تمام ادوار خود دعوي عظمت و جلال داشته، و خود را مهد تمدن و علم و صنعت و حكمت و فلسفه مي‌دانسته، يكسره به‌تمام شئون خود خاتمه داده، و هدايتش كرده‌اند به‌يك مرحله‌اي از مذلت و بيچارگي، كه جز يك مستعمرة كوچك و حقير و مسكين نام ديگري نمي‌تواند دارا باشد. تلگرافاتي كه بين “تهران“ و “پاريس“ مخابره و مبادله مي‌شد، و بعضي از آنها را در آخر كتاب “سفرنامة خوزستان“ مندرج ساخته‌ام، حقيقت اين معني را كاملاً روشن مي‌سازد كه سابقين من، تا چه درجه عداوت خود را نسبت به‌اين مملكت مسجل داشته، و چه نقشة خائنانه‌اي را در اطراف محو و اضمحلال ايران و من طرح كرده بودند. نقشه را منظم طرح كرده بودند، اما خدا نخواست. آن كمك‌ها و مددها كه در عالم غيب مكنون است، نقشه‌هاي مطروحه را مبتذل و مفتضح ساخته، ايران را با دست من سوق داد به‌آن مرحله‌اي كه اهميت آن برهيچكس پوشيده نيست. اقرار مي‌كنم كه در اين راه فقر فكري محيط، فقر خزانة مملكت، جهل و بي‌اطلاعي جامعه، و از همه بدتر معتاد شدن افراد در طي ساليان سال به تحمل خواري، و اعتياد به‌تزوير و دروغ‌گوئي و ريب و ريا و مجذوب ماندن به‌آقائي و سرپرستي اجانب، چنان كار را برمن دشوار و سخت ساخته بود كه مشكل بتوانم از عهده توصيف و تشريح آن برآيم. همين‌قدر مي‌گويم پيروي من از قوانين مسلم طبيعي اصل پابرجائي بود كه تمام عروق و اعصاب مرا در تحت سلطه و اقتدار خود نگاه داشته و بالاخره همان تكيه به خداوند و قوانين خدائي موجب شد كه از هيچ امر غير منتظره‌اي انديشه نكرده، رفتم به‌آن راهي كه خدا خواسته و طبيعت پسنديده بود، من هم تبعيت و تعقيب كردم. به‌اين لحاظ، در ضمن اين كتاب وارد در گزارش عمليات خود نمي‌شوم، و تمام آنها را به‌دست تاريخ روزگار مي‌سپارم، و يقين دارم تمام جزئيات آن در ضمن صفحات موفور تدوين خواهد گشت. شخصاً نيز اگر فرصت و مجالي باشد، در تلو يادداشتهاي يوميه خود به‌ذكر آنها خواهم پرداخت تا از نظر ارباب بصيرت دورنماند، و هركس به قدر وجدان خود در اطراف آن قضاوت نمايد. پس از آنكه بدبختي ايران به‌اعلي درجه و اوج كمال رسيد، و نقشة جغرافيائي اين مملكت، رنگ اولية خود را از دست داد و به‌دو منطقة نفوذ تقسيم گرديد، قاطعان طريق نه تنها در اطراف پايتخت، بلكه در وسط پايتخت به قتل نفوس و نهب اموال پرداختند. پس از آنكه اميد نجاتي از هيچ طريق و هيچ طرف براي اهالي اين سرزمين باقي و برقرار نماند، و پس از آنكه نقشة ترور و كشتن خود من، به دست دربار ترسيم شد و تا درجه‌اي هم در مقام عمل برآمدند، اهالي ايران با عجز و الحاح و به‌وسيله مجلس مؤسسان، سرپرستي اين مملكت را از من تقاضا كردند. من نيز بنام خدا و وطن از آرزوي مردم استقبال كرده، پس از تأمين انتظامات اوليه، كه شرح آنرا بايد در مجلدات عديده نوشت، اولين تصميمي كه به‌مخيله‌ام خطور كرد، مسافرت به “مازندران“ بود. من وطن خود ايران را به‌خوبي مي‌شناسم. ايالات و ولايات و شهرها و قصبات مهم آنرا تماماً ديده‌ام، و حتي در اغلب قراء و دهكده‌هاي آن بيتوته كرده‌ام. تصور مي‌كنم احدي در ايران به‌قدر من به‌جزئيات اخلاق و عادات و رسوم اهالي واقف و آشنا نيست، زيرا افراد برجسته و مشخص آن را، در هر ضلعي از اضلاع مملكت باشند شخصاً مي‌شناسم و به اصول زندگاني، طرز تفكر، ايمان و عقيده، تخيلات و توهمات آنها واقفم. مع‌هذا بعد از قبول سلطنت ايران، اولين سفري كه در خاطر من نقش بست مسافرت به‌“مازندران“ بود. به‌دو دليل: اول ـ تا راه “مازندران“ به‌“تهران“ باز نشود، “تهران“ نمي‌تواند آسايش نعمت داشته باشد.

“مازندران“ است كه بزرگترين روزنة اقتصاديات را به‌روي “تهران“ مي‌گشايد. چون فعلاً راهي بين “تهران“ و “مازندران“ موجود نيست، من مي‌خواهم شخصاً بينديشم كه از كدام طريق و با چه وسيله‌اي بايد محظور سلسله جبال “البرز“ را مرتفع سازم؟ “البرز“ را بشكافم و “تهران“ را به‌“مازندران“ متصل سازم، و نعماي “مازندران“ را با نزديكترين فاصله نصيب “تهران“ ساخته و در عين حال “مازندران“ را نيز با وجود آنهمه نعمت‌هاي طبيعي، از فقر و فاقه و بي‌ساماني نجات بخشم. دويم ـ “مازندران“ خانه من است. مسقط‌الرأس من است. احساسات و عواطف من طبعاً به طرف “مازندران“ صعود مي‌كند، و هزاران احساس و عاطفه هم طبعاً از “مازندران“ به‌طرف من در پرواز است. ايام صغارت و طفوليت خود را بخاطر مي‌آورم، مهر مادري را به‌مخيلة خود خطور مي‌دهم، دستگيريهاي همان مهر و محبت را كه وسيلة پرورش من شده است از مد نظر مي‌گذرانم، بي‌اختيار به‌مازندران مجذوب مي‌شوم. بي‌اختيار به‌خود حق مي‌دهم كه مفهوم وطن‌پرستي و شعائر ملي خود را از “مازندران“ آغاز نمايم، و به‌همين مناسبت است كه به‌جانب “مازندران“ عزيمت مي‌نمايم.

“تهران“ در مجاورت “مازندران“ مانند مفلسي است در همسايگي گنج طلا. در حالتي كه مركز ايران براي تهية مواد اوليه زندگاني اهالي خود، دچار صعب‌ترين احوال است، در دوازده فرسنگي آن يك ولايت پرنعمتي گسترده است كه قسمتي از محصول برنج ايران را جمع دارد و انواع نعمت به‌حد وفور در آن ذخيره شده، لكن تنها مانع رسيدن آن گنج به‌اين مفلس سلسله جبال “البرز“ است كه چون ديواري عظيم ولايات شمالي را از فلات خشك ايران مجزي داشته، و راه عبورومرور را مسدود كرده است. اما به‌نظر من مانعي ديگر وجود دارد كه بزرگتر از كوه “البرز“ بايد حسابش كرد، و آن سستي و تنبلي اهالي است. البته عوامل طبيعي و كيفيات جغرافيايي هر خاكي كم و بيش موانعي در برابر انسان برپا مي‌دارد، و اساساً شرف و اهميت بني‌آدم در اين است كه با وجود ضعف بنيه و كوچكي جثه، از راه عقل و فكر و تدبير بر عوايق عظيمه طبيعت فيروز مي‌شود. تمام مللي كه امروز وسائل زندگي خود را آسان كرده و در نهايت سهولت امرار معاش مي‌كنند، وقتي، دچار همين قسم مشكلات بوده‌اند، لكن به زور بازو و سعي و كوشش كوهها را شكافته، زمين‌ها را جدول كشيده، باتلاقها را انباشته و رودخانه‌ها را سدبندي كرده‌اند.

هشت ماه قبل امر اكيد داده بودم كه با وجود فقر خزانه و موانع مختلفة ديگر، هيئت دولت مبلغ كافي براي تسطيح و ايجاد جادة “مازندران“ اختصاص بدهند، تا هرچه زودتر اين مانع برداشته شود، و پايتخت مملكت به يك ولايت حاصلخيز برومندي اتصال يابد.

سابق براين هم توسط مهندسين روس ـ آن موقعي كه ايران مي‌رفت آخرين رمق حيات خود را از دست بدهد ـ اين راه بازديد شده و رسيدگي در اطراف مخارج آن به‌عمل آمده بود، لكن نظر به‌اشكال و صعوبت امر از يك طرف، و برآورد مخارج هنگفت از طرف ديگر، هيچ كس عملي شدن اين نقشه را اميد نداشت. فقط معاينة جبال “البرز“ و تصور شكافتن آن كافي بود كه هر فكر شجاعي را مجبور به سكوت نمايد.

من علاقه قلبي و قطعي به افتتاح اين راه داشتم، كراراً يكه و تنها و بدون مشورت با عمر و زيد به معاينة سلسلة “البرز“ و تعيين خط سير پرداخته، بعد از اكمال مطالعات و نظريات خود، امر قطعي دادم كه بهيچوجه نگاهي به اين سوابق نوميد كننده نينداخته، در كمال جديت و اميدواري مشغول كار شوند. در ضمن اهالي بيكار و بدبخت اطراف راه را دعوت كنند تا در برداشتن موانع بذل كوشش نموده، و به‌واسطه اجر و مزدي كه مي‌گيرند، هم از ذلت فقر و گرسنگي رهايي يابند، و هم مساكن خود را به يك منبع برومندي اتصال دهند كه هميشه از خطر قحط و غلا محفوظ بماند، و “تهران“ و ساير شهرهاي ايران نيز از نعمت‌هاي موفور “مازندران“ بي‌بهره و نصيب نمانند.

هيچ فراموش نمي‌كنم روزي را كه براي بازديد اطراف راه و تعيين خط سير، يكه و تنها تا دو فرسخي “فيروزكوه“ آمده بودم. همين نقطه‌اي كه فعلاً “پل فردوس“ ساخته شده، و روزي صدها اتومبيل و مسافر از روي آن عبور مي‌كنند.

در “تهران“ تصور مي‌كردند كه من به عمارت ييلاقي خود در “شميران“، براي رفع خستگي رفته‌ام، هيچ كس فكر نمي‌كرد يكه و تنها تا حدود “فيروز كوه“، راهي كه هنوز ايجاد نشده و خيال ايجاد آن نيز هنوز از دماغ من تجاوز نكرده است، آمده باشم، تا محل ساختمان پلي را تعيين كنم كه عبور رودخانة از ذيل آنرا تسهيل سازد، و جاده را در بهار و مواقع طغيان آب از خطر سيل و خرابي مصون بدارد.

تنها كسي كه در اين گردش با من بود، فرج‌الله بهرامي رئيس دفتر مخصوص من بود، كه نهار مختصر مرا هم مشاراليه با مركوب خود حمل مي‌نمود. در ورود به محل مزبور و تصادف با رودخانه چون عبور را ممتنع يافته، ناچار از دو دهقان مجاور رودخانه خواهش كردم كه ما را كول گرفته با دوش خود به‌آن طرف رودخانه برسانند.

دهقان‌هاي بيچاره مرا نمي‌شناختند. اول وهله قيمت اين حمل و نقل را گوشزد ما كرده، حاضر نمي‌شدند كه با كمتر از يك ريال مرا در آن طرف رودخانه زمين بگذراند. من نيز از اين تفريح و عدم شناسائي آنها استفاده كرده يك ريال را گزاف دانسته، پيشنهاد كردم كه به اخذ ده دينار قناعت ورزند. بالاخره پس از چند دقيقه مباحثه و گفتگو، عمل را در چهارده دينار خاتمه داده، ما را به‌دوش گرفتند و وارد رودخانه و آب شديم. در وسط آب كه سنگيني و ثقل بدن من، مركوب بيچاره را تا درجه‌اي فرسوده ساخته بود، بهانة قاطعي به‌دست او داده، برخاطر خود مسجل ساخت كه هرگاه كمتر از يك ريال به او تأديه شود، او عجز خود را در همين وسط آب از حمل راكب خويش ظاهر خواهد ساخت. من نيز مسئول او را پذيرفتم. در وصول به‌ساحل، همين قدر كه مشتي از ليره، طلا، اشرفي و در حدود هزار ريال در دست خود ديد، حالتي به‌او دست داد كه تصور آن هيچ‌وقت از خاطره من فراموش نمي‌شود. من جاده را پيش گرفته و به‌راه افتادم. شنيدم بعد از حركت من، و وقوف دهقان بيچاره به‌شناسائي من، و دريافت پولي كه براي او بكلي غير مترقبه بود، حالت سكته به‌او دست داده، و رئيس كابينة من با زدن يك سيلي به صورت او، و منصرف ساختن خيال دهقان از پول و غيره، وسيله نجات او را از اين مرگ مفاجات فراهم كرده بود.

بالاخره مهندسين ايراني كه بهيچوجه تشويقي نديده بودند، و در كمال يأس و نوميدي صرف ايام مي‌كردند، براثر صدور امر من راجع به‌ايجاد راه “مازندران“، ميداني براي ابراز كوشش و مجاهده و دانش خود بازيافتند. من نيز شب و روز مراقبت كرده موانع بودجه را مرتفع ساختم، و كارگران را ترغيب و تحريص نمودم تا آنكه پس از هشت ماه، مشكل‌ترين قسمت‌ها كه عبارت باشند از گردنه‌هاي مرتفع كوهستان، شكافته شد و مقدمات امر فراهم گرديد. هنگامي كه براي بازديد اوضاع لشگري و كشوري “خراسان“ در سرحدات شمال شرقي، با وجود گرماي مردادماه مشغول سركشي امور بودم، تلگرافاً به من اطلاع دادند كه راه “مازندران“ قابل عبور شده، و هيئت دولت اجازه خواسته‌اند كه براي اجراي مراسم افتتاح راه به “مازندران“ و “استرآباد“ حركت نمايند. واقعاً اين خبر مرا زايدالوصف مسرور ساخت. زيرا كه اين جاده را يكي از راههاي نجات، براي اوضاع اقتصادي اهالي پايتخت مي‌دانم، و يقين دارم تجارت شمال را بكلي تغيير و ترقي خواهد داد.

هنگام مراجعت از “خراسان“، مخصوصاً براي بازديد يك قطعه از اين راه كه از “فيروزكوه“ به “تهران“ ساخته شده، از جاده معمولي “سمنان“ به “تهران“ انحراف جستم. پس از طي مراحل مشكل و تحمل انواع زحمت بين “سمنان“ و “فيروزكوه“ كه هنوز اتومبيل‌رو نشده بود، از دامنة كوههاي صعب‌العبور منطقه به جانب “فيروزكوه“ روانه شدم. به هر مرارتي بود اين شانزده فرسنگ را امتحان نمودم. مع‌هذا اين قطعة كوهستان، با وجود گردنه‌هاي مرتفع و دره‌هاي عميق، ساختمان آن به‌دشواري كوهستان جنگل‌پوش “سوادكوه“ نيست. براي اطلاع بروضع راه “مازندران“، لازم مي‌ديدم كه اين قسمت راه را هم به رأي‌العين مشاهده نمايم.

راجع به تجارت شمال و موقعيت بنادر “بحرخزر“، مدتي بود كه پيش‌آمدهاي غير منتظره‌اي از طرف دولت شوروي “روسيه“ فراهم مي‌شد. راپرتهاي بسيار از بنادر شمالي مي‌رسيد و مذاكرات طولاني با دولت شوروي جريان داشت. يكي از امناي خود را محض تصفية اين امر و رفع ممانعت از ورود مال‌التجاره ايران به‌“روسيه“، هنگامي كه در “بجنورد“ اقامت داشتم، از راه “عشق‌آباد“ به‌“روسيه“ فرستاده بودم. او مأموريت داشت به كارگران سياسي روس خاطر نشان كند كه از اين ممانعت، خسارات عمده به تجار و كليه اهالي ولايت شمالي وارد مي‌شود. در ضمن عواقب اين قبيل خصومت‌هاي ناگهاني و غير لازم را گوشزد نمايد و حقيقاً علت از نامهرباني را از طرف دولتي كه خود را مي‌خواهد پيش‌آهنگ سعادت نوع بشر و رفاهيت آن معرفي كند بپرسد.

اين دستور را به‌مأمور اعزامي دادم. اما من بايستي شخصاً ولايت “مازندران“ و بنادر “بحرخزر“ و كليه امور اقتصادي، فلاحتي، معارفي و صحي آن حدود را مطالعه كرده، حتي‌المقدور دوائي براي دردهاي اهالي پيدا نمايم، و با اطلاع جامع، در آبادي اين قطعه كه مخزن احتياجات قسمت اعظم ايران بايد شمرده شود، كوشش نمايم.

هركس به هركاري گمارده مي‌شود، بايد به‌جزئيات و دقايق آن امر مطلع گردد، خاصه پادشاهي كه دامنة وظايف او حتي به‌سرحدات مملكت هم محدود نيست. در مملكتي كه اهالي آن دچار رخوت و بي‌علاقگي و عدم رشد علمي و سياسي باشند، هرشخص آگاهي را واجب است كه به حدود كارهاي خود اكتفا نكند، و اصول فداكاري و مجاهدت را در تمام دقايق امور نصب‌العين خود سازد. زيرا كه در چنين ممالكي چرخ‌هاي مملكت با توازن و توافق كار نمي‌كند. تا هرچرخي وظيفه خود را اجرا نمايد، و مطمئن باشد كه ساير چرخ‌ها نيز كار و حركت خود را انجام مي‌دهند، در اين صورت آن چرخي كه در حركت و در كار است في‌الوقع بايد ساير ماشين‌هاي خفته و از كار ماندة مملكت را هم به‌گردش درآورد.

به قوانين ثابتة طبيعي هم اگر مراجعه كنيم، در ظاهر امر، جز حركت و انرژي و تبديل و تحول ـ كه باز نتيجه حركت است ـ چيز ديگري نمي‌بينيم، و بالنتيجه، زندگي عبارت است از حرارت و حركت.

بدين لحاظ، حقيقتاً جاي هزاران افسوس و تحسر است كه سكنة يك مملكتي پشت‌پا به قانون قطعي حيات زده، مختصر حرارت و حركتي از آنها ديده نشود. آيا لذتي بالاتر از اين مي‌توان تصور كرد كه پادشاهي، مأمورين مربوطه و اجزاء عامله امر را ببيند، كه تمام از روي فهم و قياس، مشغول انجام وظيفه خود هستند، و حس ترقي‌طلبي و تكامل‌پرستي پيشواي آنهاست، و عواطف وطن‌پرستي مركوز خاطر، و حرارت و جنبش سرلوحة آمال آنان است؟ افسوس جز سكوت و سكون و رخاوت و بي‌علاقگي چيزي در اطراف من نيست. البته در يك مملكت مشروطه، وزراء، وكلا، مأمورين دولت و ساير طبقات حدود معين و وظايفي دارند، كه قانوناً موظف به اداره كردن حدود خود هستند. اما، در ايران متأسفانه اين‌طور نيست. سلطان مملكت بايد هيئت دولت را به كار وادارد، مجلس شوراي ملي را هم به‌انجام تكاليف آشنا كند. تجار، ملاكين، شهرنشينان و حتي زارعين را هم به كار بگمارد. در تمام مدت شبانه‌روز نيز مواظب حدود و انجام وظايف آنها باشد والا، هميشه همان حال رخوت و سستي و سردي و بي‌علاقگي و فورماليته بازي كه ديرزماني است ادارات ايران نمونة برجسته آن محسوب شده‌اند، حكمفرما خواهد بود.

با شهادت خداوند متعال و قادر قدير ذوالجلال، آن يكتا سميع و بصيري كه كراراً ايران را از وحشت و ظلمت بيرون كشيده، و آن ذات واجب‌الوجودي كه پيشاني بشر و بشريت را در ذكر كلمة اعتلاء و ترقي و تكامل با بهترين لوحي آراسته است، از روزي كه خود را در مقامي ديده‌ام كه مؤثر در اوضاع بوده، همت گماشته‌ام كه تا غايت قوت خود كار كنم و ساكت ننشينم، و با مجاهدين حقيقي مملكت شريك و انباز باشم. در هركاري كه فايدة آنرا براي مملكت روشن يافته‌ام وارد شوم، و با مجاهدة فوق توصيف و با قوه تشويق و ترغيب، و هر قسم وسائلي كه در اختيار داشته‌ام آن كار را پيش برم، شسته و رفته تحويل وزارتخانه‌ها يا مؤسسة مربوطه، و بالاخره تسليم مملكت كنم. وظيفة انفرادي و اداري هر صاحب مقامي البته به جاي خود ثابت و مقدس است، اما در مملكتي مثل ايران، وظيفة من اين بوده و خواهد بود كه از راه فداكاري و جهاد وارد مرحلة اصلاحات شوم، زيرا كه برخي از ادارات ايران ثابت كرده‌ بودند كه بنيان اعمال آنها مربوط به‌وطن و وطن‌پرستي نبوده، و در حقيقت آثار و علائمي بوده‌اند غير از ايران و وطن، چرا كه اغلب كارها، و طرز جريان آن كارها ابداً ارتباطي با مصالح وطن نداشته است. در اين صورت من كه هدف آمال ملي را تشخيص كرده، و سالك اين راه دور و دراز و پرپيچ و خم هستم، وظيفه‌اي ندارم، جز آنكه با جهاد و فداكاري و با آخرين قوه و قدرت خود وارد اصلاحات اداري و حفظ آسايش جامعة ايرانيت شده، اين كشتي بي‌بادبان و شراع را بكشم به‌آن ساحل نجاتي كه خدا آنرا مقدر فرموده، و همت بشري آنرا پيش بيني كرده است.

در مقابل آن جامعه‌اي كه بلندترين مقام را به من مفوض كرده، و مرا مسئول نظم و عهده‌دار رفاهيت خود قرار داده است، من نيز موظفم كه صيانت وطن را بر حفظ جان خود رجحان بدهم، و برهمه ثابت و مستقر سازم كه: همه چيز براي وطن.

شب و روز استراحت را برخود حرام كرده‌ام، اساساً از بدو طفوليت وارد مرحله تفريح و تفرج و تعيش و خوشگذراني و تن‌آسايي نبوده‌ام. برطبق عادات هميشگي، در تمام شبانه روز بيش از چهار ساعت نمي‌خوابم، و اخيراً يك ساعت از آن چهار ساعت نيز صرف تفكر و تتبع و تدقيق مي‌شود. متصل به‌مطالعه و تحقيق احوال كشور ايران مشغولم. مسائل تجارتي و فلاحتي و انتظامي و معارفي را عموماً در نظر گرفته، با تناسب الاهم‌فالاهم توجه به‌همه را وظيفه ملي خود مي‌شناسم.

البته اوضاع مالي مملكت، با حوادث فوق‌العاده‌اي كه برآن وارد آمده، و در معرض چپاول خودي و بيگانه قرار گرفته بود، طوري نيست كه بزودي بتوانم بهبودي كاملي را انتظار داشته باشم، ولي با نظرياتي كه انديشيده‌ام و افكاري كه پيش‌بيني كرده‌ام، يقين قطعي دارم كه پس از سه چهار سال ديگر، بودجه مملكت را با تعادل ثابتي موزون، و گريبان مملكت را از استقراض‌هاي خائنانه و خانه‌برانداز دوره‌هاي سلف، آسوده و مستخلص خواهم نمود. برخود فرض و واجب ساخته‌ام آنچه را كه مي‌دانم و مي‌توانم، انجام دهم، و ذره‌اي فروگذار ننمايم.


+ نوشته شده توسط ali در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 19:30 |

 

کریسمس مبارک  

 

سال جدید میلادی رو به همه مسیحیان عزیز تبریک می گویم.

 

 

تاریخچه درخت کریسمس

 

 

سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.

 
به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.



واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود.

بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.

در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.

 


در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.

کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.

در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.


در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند. دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک را ترجیح میدهند.

تزیین درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند

 

+ نوشته شده توسط ali در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 23:57 |
 

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجراء بدنم ذرات خاک

ایران را تشکیل دهند 

                                                    کوروش کبیر

+ نوشته شده توسط ali در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 1:37 |
حقوق بشر

"عاشق چشمي هستم كه بتواند جاي خالي پرنده‌ي محـبوس را در آسـمان ببيند"

پرويز شاپور ‌

حقوق‌بشر حقوقي است كه به انسان به‌عنوان انسان تعلق مي‌گيرد، انسان به‌خاطر صِرف انسان بودنش بدون توجه به دين، فرهنگ، زبان، نژاد، مليت، مقام، خويشاوندي، تبار و قوميت.
از آن‌جا كه انسان امروز جوياي زندگي است نه ياد مرگ، خواستار حقوق است نه وظيفه، دوستدار دنياست نه تارك دنيا، به‌كارگيرنده‌ي عقل است نه جبر؛ در چنين جهاني سخن‌گفتن از حقوق‌بشر دل‌پسند و مقبول است؛ به‌طوري‌كه به‌راستي مي‌توان گفت انسان گذشته مجبور و مكلف بود ولي انسان امروز، آزاد، محق و مختار است؛ انسان امروز كثرت‌گراست و باور راستين به كثرت قوم‌ها، رنگ‌ها، انديشه‌ها و بينش‌ها دارد، بر سر مخالفت با اين‌گونه بديهيات اصرار نمي‌كند كه، هست و نيست ملت را بر باد دهد. انسان امروز بر اين باور است كه حقيقت در انحصار هيچ‌كس نيست و قرائت‌هاي گوناگون از حقيقت به‌معناي بي‌اعتقادي به حقيقت نمي‌باشد.
انسان امروز دموكراسي را چيزي جز نقدپذيري قدرت و اگر دقيق‌تر بگوييم، توزيع ثروت، قدرت، معرفت و امكانات مي‌داند و مسأله‌ي مهم در دموكراسي‌هاي امروز، نه‌تنها آزادي فرد بلكه تعادل ميان گروه‌ها، حزب‌ها، قوم‌ها و نيروهاي سياسي–اجتماعي است، در چنين ساختار پلوراليستي قدرت است كه جامعه به تعادل مي‌رسد. دموكراسي بدون اقليت و بدون حضور مخالفان و به‌رسميت شناختن آن‌ها دموكراسي نيست. نه اين‌كه چنان‌چه به كرسي قدرت دست يافتيم، تمامي مباني آن‌را فراموش‌كنيم و چون از قدرت ساقط شديم به فكر دموكراسي بيفتيم. دموكراسي پروژه نيست، پروسه است و تعطيل‌بردار هم نيست. ‌ ‌
هر انساني به حكم انسان‌بودن داراي حقوقي است و پايمال‌شدن حقوق‌بشر مسأله‌ي داخلي يك كشور نيست كه در آن به حقوق انسان‌ها تجاوز مي‌شود، متأسفانه گويي بعضي افراد بر اين باور هستند كه ما هنوز در جهان زندگي نمي‌كنيم. هر انساني بايد در رابطه‌هاي انساني خود و رابطه‌هاي بنيادين زندگي‌اش حقوق انساني را پاس دارد، براساس اين حقوق، هركس حق دارد در حكومت كشور خود، خواه مستقيم و خواه غيرمستقيم به‌واسطه‌ي نمايندگاني كه آزادانه انتخاب مي‌شوند شركت‌جويد، هركس حق دسترسي به خدمات عمومي در كشور خود را دارد، هركس حق سهيم‌شدن در اداره‌ي امور كشور خود را بدون توجه به قوميت و جنسيت داراست، هركس حق آزادي بيان و نوشتار را دارد. از اين ديدگاه، اساس قدرت حكومت‌ها، اراده‌ي مردم است. اين اراده بايد در انتخابات ادواري سالم و آزاد ابراز شود، آن‌هم با روش‌هاي رأي‌گيري آزاد نظير آن‌چه در دنياي آزاد انجام مي‌گيرد.
مبارزه در راه كسب حقوق انساني، درگام نخست، ‌مبارزه در راه دموكراسي و عدالت است؛ چون هر عضو جامعه تنها در نظام دموكراسي است كه حكم شهروند را دارا خواهد بود و گرنه انسان در نظام‌هاي استبدادي، تنها يك رعيت است. بايد بدانيم و به اين باور برسيم كه بدون استقرار دموكراسي و سيستمي كثرت‌گرا، تضميني وجود ندارد كه حقوق حداقل انساني رعايت شود. به‌باور من، نخستين خواسته‌ها در بسياري از كشورها همچون كشور ما كه بايد از هرگونه خشونت‌طلبي دور شوند، حول سه كانون طرح‌شدني است؛ زندان، زنان و اقوام. گِرد منع بازداشت به‌دليل دگرانديشي، حول برخورداري زن از ارج اجتماعي و برابري حقوق انساني و گِرد عدم تبعيض و نابرابري‌هاي قومي؛ تا به‌قول خالد محمد خالد انديشمند مصري رعيت نمانيم و نباشيم و شأن شهروند را پيدا كنيم. براي نيل به آن، بايد اين امكان پديد آيد تا به‌دور از خشونت و "مرده‌باد" و "زنده‌باد" در يك جبهه‌ي همبستگي، تمامي ايرانيان به‌دور از خاصه‌خرجي‌ها و خودبرتربيني‌ها گردهم آييم تا خِرَد جمعي راهبرمان شود و از رعيت‌بودن به شهروند‌شدن متحول شويم. اين نخستين گام در نيل به حقوق انساني است. ‌ ‌
نكته‌ي ديگر در حقوق‌بشر اين‌كه حقوق‌بشر نه به صفت مسيحي، نه شرقي، نه غربي، نه اسلامي متصف است، همه‌ي كساني كه در جهان زندگي مي‌كنند به حقوق‌بشر متوسل مي‌شوند. انديشه‌ي حقوق‌بشر مبتني بر تصويري از انسان است كه در فلسفه‌اي كه در آن انسان نهاد است، پا گرفته است. كانت مي‌گويد: "رفتار تو بايد چنان باشد كه هر انساني را هدف آن بپنداري، نه واسطه و وسيله." ‌ ‌
اين انسان با مفهوم‌هاي درست و نادرست، بخردانه و نابخردانه، خوشايند و ناخوشايند سمت‌گيري مي‌كند، انسان امروز به‌خود حقمي‌دهد كه چنين حقي داشته باشد. ‌ ‌
بايد نظمي ايجادكرد تا در آن كسي شكنجه نشود، كسي به‌خاطر دگرانديشي و اظهارنظر و نوشتار بازداشت نشود. ‌ ‌
آيا توجيهي داريم كه ملتي 150 سال براي آزادي مبارزه‌كند و قرباني بدهد و امروز هم همچنان بحث روزش آزادي و حقوق‌بشر باشد؟ آيا در واپس‌گرايي نفي حقوق‌بشر را نمي‌توان ديد؟ بايد انديشيد، از خواب گران برخاست كه در واپس‌گرايي، نه آزادگان و انسان‌دوستان بلكه خودكامگان خون‌ريز انتظار ما را مي‌كشند. تا وقت هست بايد به‌خود آييم و از متهم‌كردن يكديگر دست بكشيم. به‌هوش باشيم كه پشت‌سر ما امثال اسكندر، هارون‌الرشيد، سلطان محمود، چنگيز مغول، صدام، ناصرالدين شاه و محمد‌علي‌شاه ايستاده‌اند. اگر هوشيار نباشيم هرآن ممكن است آنان زندگي از سرگيرند ولي اين‌بار با توپ و تانك و بمب شيميايي به جان‌مان خواهند افتاد؛ همچون كشتارهاي سردشت، بانه، كرمانشاه، ايلام و آبادان در اثر بمباران‌هاي شيميايي صدام. رودكي مي‌فرمايد:

"هركه ناموخت از گذشت روزگار
هـيچ نامـوزد ز هـيچ آموزگـار"

حقوق‌بشر پاسخي است به دردهايي كه معناي مطلقي دارند و مقيد به فرهنگ خاصي نيستند. بمباران حلبچه، بمباران شيميايي سردشت، كرمانشاه و ايلام و ... و كشتار انسان‌هاي بي‌گناه نسل‌كشي بود. قتل‌عام، قتل‌عام است و شكنجه، شكنجه است. حقوق‌بشر پاسخ به اين دردهاست. آيا انديشيده‌ايد اگر آناني كه در جهان شكنجه شده‌اند، حقيقت انساني آن‌ها پايمال شده است، لب‌هايشان را دوخته‌اند و كتاب‌هايشان سوزانده شده است از سرتاسر جهان گرد هم آيند و گفت‌وگوي تمدن‌ها را درباره‌ي حقوق‌بشر پيش برند، چه پاسخ محكمي به همه‌ي جلوه‌هاي حقوق‌بشر ساختگي دولت‌ها خواهد بود؟ يا اگـر همـه‌ي جنايت‌ها و ننگ‌هـاي تاريخـي خود را بازگـوكنيم، مي‌توانيم به تفاهم و همدلي برسيم تا اين‌كه عبرتي شود براي آيندگان تا جهاني را در اختيار آيندگان بگذاريم كه در آن چيزي براي افتخاركردن وجود داشته باشد. چه‌قدر پرارزش است، بيان شيخ محمد خياباني كه "ما اولاد قرن حاضريم، عاق قرن خود نخواهيم بود." ‌ ‌
انسان به آن ميزاني ارج دارد كه از دروغ و خشونت فاصله مي‌گيرد. جامعه‌ي خشن نمي‌تواند مدنيت استواري داشته باشد و لازمه‌ي برپايي جامعه‌ي مدني دعوت جامعه به روداري و پرهيز از خشونت و ايجاد تحول فرهنگي است كه جان‌مايه‌ي آن بازسازي وجدان ملي ايرانيان و شاد زيستن آن‌هاست. اگر قرار باشد عصاره‌ي قانون‌اساسي يك كشور را در يك جمله بيان‌كنم، بر اين باورم كه ملت حق دارد شاد باشد، ملت شاد زنده است، آزادي‌خواه، صلح‌دوست، نوآور و آفريننده است، شادي ملت در صلح است، در عدالت و آزادي است و استقلال در همبستگي همه‌ي ملت براي رهايي از تمام تجاوزها به حقوق آنان و در رفع نابرابري‌هاست، در فقرزدايي و توليد است، در فرهيختگي است، در امنيت است، در تندرستي و ورزيدگي است.‌
با اندوه، تاريخ ما تاريخ آمدوشد عصبيت‌هاست، از اين‌رو تاريخي غمگين است و ما غم‌زده هستيم. زندگي‌مان سخت است و با سخت‌گرفتن بر خود و ديگران آن‌را سخت‌تر مي‌كنيم؛ سر در گريبان و گره بر جبين، بي‌آن‌كه فكور باشيم. اين منش با منش زندگي در جامعه‌ي مدني سازگار نيست، پشت‌كردن به امور همگاني و گريز به خلوت انس است، انساني كه در خلوت، احساس امنيت كند، انسان مدني نيست؛ بيمار است.! چنين انساني نقاب به‌چهره دارد، قانون‌شكن است، توجيه‌كار است، بنابر مصلحت خود هر ضابطه‌اي را زير پا مي‌گذارد.‌ ‌
نوجواني كه ياد مي‌گيرد در خانه اين باشد و در مدرسه آن، انساني كه از كودكي در عمل، نقاب به چهره زدن را تعليم مي‌گيرد و در برابر پدرِ سخت‌گيري كه عقده‌هاي خود را با شلاق بر پيكر او خاليمي‌كند، نقش بازي مي‌كند، به معلم دروغ مي‌گويد، در حرف از او تبعيت‌كرده و در دل او را دشنام مي‌دهد، انساني كه مي‌خواهد بدود، بخندد، شادي‌كند اما عرصه‌اي فراهم نيست، گفتن ممنوع، نوشتن ممنوع، شادي ممنوع، خنديدن ممنوع است، ممنوع هم نباشد سبك‌سري تلقي مي‌شود، اين انسان آن‌قدر نقش بازي مي‌كند تا با نقش خود يكـي شود و اين بازيگر بالاخـره در اجتماع به‌نوعـي يا وسيله‌اي راه خود را باز مي‌كند ولي همواره موجودي ناراحت خواهد بود؛ چه‌بسا موعظه‌ي نوع‌دوستي مي‌كند ولي نخواهد توانست راحتي ديگران را تحمل‌كند. چنين انساني شهروندي مسؤول نخواهد شد، خلاقيتي نخواهد داشت، ميدان و امكان رشد جمعي را فراهم نخواهدكرد، سخت‌گير خواهد شد، قانون وضع مي‌كند اما خود قانون‌شكن خواهد بود، توطئه‌گر خواهد شد و در توهم توطئه زندگي خواهدكرد، رشوه خواهدگرفت، به دستگاهي كه در آن خدمت مي‌كند نيز خيانت خواهدكرد.
‌مهم‌ترين سازندگان جامعه‌ي مدني مربيان هستند؛ مادر، پدر و مديران، آموزگاري كه با كودك با خشونت سخن نمي‌گويد و بر شاگرد آسان مي‌گيرد، به او مي‌آموزاند خودش باشد، بگذارد ديگران نيز خودشان باشند، او را از دروغ گفتن و نقش بازي‌كردن (حتي اگر به‌بهاي از دست دادن بسياري امتيازها تمام شود) منع مي‌كند، به او مي‌آموزاند زيبايي را دوست بدارد، زياده‌خواه نباشد، اجازه‌دهد تا همه از سر سفره به يكسان سير برخيزند، به او مي‌آموزاند كه بپرسد، انتقاد و اعتراضكند، به بي‌عدالتي و ستم به‌عنوان امري طبيعي ننگرد، به او ياد مي‌دهد كه اين خاك و آب از آن او نيز هست، خليج‌فارسش، خليج‌فارس است نه خليج، به او مي‌آموزد كه نبايد اين كشور به‌دست بيگانگان بيفتد و ياد مي‌دهد كه تمام هم‌ميهنانش از فارس، كُرد، آذري، عرب، تركمن، بلوچ و غيره بـا هـر انديشه‌اي حق استفاده‌ي برابر از نعمت‌هاي وطن را دارند و كسي را بر ديگري برتري نيست و اگر ميهن سامان درستي داشت، مي‌توانست همه‌ي انتظارهاي او را برآورد.
حاصل آن‌كه جامعه بايد چنان باشد كه ركن آن را اجتماع زنان و مردان با حقوق برابر و به‌دور از تبعيض‌ها تشكيل دهند. در جامعه‌اي كه در آن رابطه‌اي برابر و به‌دور از هرگونه سلطه‌پذيري، براساس منافع ملي با جهان برقرار است، مي‌توان گفت امكان گسترش دموكراسي، عدالت و توسعه‌ي متوازن فراهم است. به‌جاي سردادن شعارهاي بي‌درون‌مايه و توسل به نظريه‌ي توطئه و بگيروببندهاي دگرانديشان به اتهام‌هاي گوناگون‌، بايد آستين‌ها را بالازد و كاركرد تا جامعه سامان درستي يابد، بايد شهامت پيش‌رفتن داشت و در اين روزگار اين شهامت بيش از هر چيز از جنس خودباوري ملي و شهامت مدني و برخاسته از رسالت عدالت‌خواهي و ايراني‌بودنمان است.
دولت‌ها و حاكميت‌ها بايد از اين گرايش كه هر مسأله‌اي را به مسأله‌ي بودن يا نبودن خود تبديل‌كنند، دست بكشند. بدون ايجاد تحولي بنيادين در سياست‌ها و ساختارها، جامعه‌ي مدني به‌وجود نخواهد آمد. در اين تعامل مسالمت‌آميز، بايد به‌دور از خشونت، همواره بر اجراي حقوق ملت پاي فشرد و خواست علني‌بودن و رجوع به رأي مردم بدون هرگونه مانعي به‌عنوان ميزان اصلي، در شرايطي آزاد را طلب‌كرد، تا ما هم بگوييم ملتي هستيم داراي حقوق و با حق بهره‌مندي برابر از نعمت‌هاي خانه‌ي مادريمان.
با كلامي از گاندي سخنم را به پايان مي‌برم اميد كه درس‌آموزمان باشد: "از گناه تنفر داشته باش، نه از گناهكار
."

+ نوشته شده توسط ali در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 2:55 |

اعلاميه ي جهاني حقوق بشر

 

منبع: سایت سازمان ملل

از آنجا که شناسايي حيثيت ذاتي کليه اعضاي خانواده بشري و حقوق يکسان و انتقال ناپذير آنان اساس آزادي و عدالت و صلح را در جهان تشکيل مي دهد ، از آنجا که عدم شناسايي وتحقير حقوق بشر منتهي به اعمال وحشيانه اي گرديده است که روح بشريت را به عصيان واداشته و ظهور دنيايي که در آن افراد بشر در بيان عقيده آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند به عنوان بالاترين آمال بشر اعلام شده است ، از آنجا که اساساً حقوق انساني را بايد با اجراي قانون حمايت کرد تا بشر به عنوان آخرين علاج به قيام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد ، از آنجا که اساساً لازم است توسعه روابط دوستانه بين الملل را مورد تشويق قرار داد ، از آنجا که مردم ملل متحد ايمان خود را به حقوق اساسي بشر و مقام و ارزش فرد انساني و تساوي حقوق مرد و زن مجدداً در منشور اعلام کرده اند و تصميم راسخ گرفته اند که به پيشرفت اجتماعي کمک کنند و در محيطي آزادتر وضع زندگي بهتري به وجود آورند ، از انجاکه دولتهاي عضو متعهد شده اند که احترام جهاني و رعايت واقعي حقوق بشر و آزادي هاي اساسي را با همکاري سازمان ملل متحد تامين کنند ، از آنجا که حسن تفاهم مشترک نسبت به اين حقوق و آزاديها براي اجراي کامل اين تعهد کمال اهميت را دارد ، مجمع عمومي اين اعلاميه جهاني حقوق بشر را آرمان مشترکي براي تمام مردم و کليه ملل اعلام مي کند تا جميع افراد و کليه ارکان اجتماع اين اعلاميه را دائماً مد نظر داشته باشند و مجاهدت کنند که بوسيله تعليم و تربيت احترام اين حقوق و آزادي ها توسعه يابد و با تدابير تدريجي ملي و بين المللي ، شناسايي و اجراي واقعي و حياتي آنها ، چه در ميان خود ملل عضو و چه در بين مردم کشورهايي که در قلمرو آنها مي باشند ، تامين گردد .

 

ماده اول : تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند . همه داراي عقل و وجدان مي باشند و بايد با يكديگر با روح برادري رفتار كنند .

ماده دوم :

1) هر كس ميتواند بدون هيچ تمايز - خصوصاً از حيث رنگ ، جنس ، نژاد ، مذهب ، عقيده سياسي يا هر عقيده ي ديگر و همچنين مليت و وضع اجتماعي ، ثروت ، ولادت يا هر موقعيت ديگر ، از تمام حقوق و كليه ي آزادي هايي كه در اعلاميه حاضر ذكر شده است بهره مند گردد .

2) به علاوه هيچ تبعيضي به عمل نخواهد آمد كه مبتني بر وضع سياسي ، اداري و قضايي يا بين المللي كشور يا سرزميني كه شخص به آن تعلق دارد . خواه اين كشور مستقل ، تحت قيوميت يا خود مختار بوده و يا حاكميت آن به شكلي محدود شده باشد .

ماده سوم :  هر كس حق زندگي ، آزادي و امنيت شخصي دارد .

ماده چهارم :  احدي را نمي توان در بردگي نگاه داشت و داد و ستد بردگان به هر شكلي كه باشد ممنوع است .

ماده پنجم :  احدي را نمي توان تحت شكنجه يا مجازات يا رفتاري قرار داد كه ظالمانه يا خلاف انسانيت و شئون انساني يا موهن باشد .

ماده ششم :  هر كس حق دارد كه شخصيت حقوقي او در همه جا به عنوان يك انسان در مقابل قانون شناخته شود .

ماده هفتم : همه در برابر قانون مساوي هستند و حق دارند بدون تبعيض و بالسويه از حمايت قانون برخوردار شوند . همه حق دارند در مقابل هر تبعيضي كه ناقض اعلاميه حاضر باشد و هر تحريكي كه براي اعمال چنين تبعيضي انجام شود از حمايت قانون برخوردار شوند .

ماده هشتم : در برابر اعمالي كه حقوق اساسي فرد را مورد تجاوز قرار دهد و آن حقوق به وسيله ي قانون اساسي و يا قانون ديگري براي او شناخته شده باشد ، هر كس حق رجوع موثر به محاكم ملي صالحه را دارد .

ماده نهم : احدي را نمي توان خودسرانه توقيف ، حبس يا تبعيد نمود .

ماده دهم : هر كس با مساوات كامل حق دارد كه دعوايش بوسيله ي دادگاه مستقل و بي طرف ، منصفانه و علناً رسيدگي شود و چنين دادگاهي درباره ي حقوق و الزامات او و يا هر اتهام جزائي كه به او وارد شده باشد تصميم بگيرد .

ماده يازدهم :

1) هر كس كه به بزهكاري متهم شده باشد بي گناه محسوب خواهد شد تا وقتي كه در جريان يك دعواي عمومي كه كليه تضمين هاي لازم جهت دفاع او تامين شده باشد ، تقصير او قانوناً محرز گردد .

2) هيچ كس براي انجام يا عدم انجام عملي كه در موقع ارتكاب ، آن عمل به موجب حقوق ملي يا بين المللي جرم شناخته نمي شده است محكوم نخواهد شد . به همين طريق هيچ مجازاتي شديد تر از آنچه كه در موقع ارتكاب جرم بدان تعلق ميگرفت در باره ي احدي اجرا نخواهد شد .

ماده دوازدهم : احدي در زندگي خصوصي ، امور خانوادگي ، اقامتگاه يا مكاتبات خود ، نبايد مورد مداخله هاي خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نبايد مورد حمله قرار گيرد . هر كس حق دارد در مقابل اينگونه مداخلات و حملات مورد حمايت قانون قرار گيرد .

ماده سيزدهم :

1) هر كس حق دارد كه در داخل هر كشوري آزادانه عبور و مرور كند و محل اقامت خود را انتخاب كند .

2)هر كس حق دارد هر كشوري از جمله كشور خود را ترك كند يا به آن بازگردد .

ماده چهاردهم :

1) هركس حق دارد در مقابل شكنجه ، آزار و تعقيب پناهگاهي جستجو كند و در كشورهاي ديگر پناه گزيند .

2) در مواردي كه تعقيب واقعاً مبتني به جرم عمومي و غير سياسي يا رفتارهايي مغاير با اصول و مقاصد ملل متحد باشد نميتوان از اين حق استفاده كرد .

ماده پانزدهم :

1) هر كس حق دارد كه داراي تابعيت باشد .

2) احدي را نمي توان خودسرانه از تابعيت خود يا از حق تغيير تابعيت محروم كرد .

ماده شانزدهم :

1) هر زن و مرد بالغي حق دارند بدون هيچگونه محدوديت از نظر نژاد ، مليت ، تابعيت يا مذهب با يكديگر زناشويي كنند و تشكيل خانواده دهند . در تمام مدت زناشويي و هنگام انحلال آن ، زن و شوهر در كليه امور مربوط به ازدواج داراي حقوق مساوي مي باشند .

2) ازدواج بايد با رضايت كامل و آزادانه زن و مرد واقع شود .

ماده هفدهم :

1) هر كس منفرداً يا بطور دسته جمعي حق مالكيت دارد .

2) احدي را نمي توان خودسرانه از حق مالكيت محروم نمود .

ماده هيجدهم : هر كس حق دارد كه از آزادي فكر ، وجدان و مذهب بهره مند شود . اين حق متضمن آزادي تغيير مذهب يا عقيده و نيز متضمن آزادي اظهار عقيده و ايمان ميباشد و همچنين شامل تعليمات مذهبي و اجراي مراسم ديني است . هر كس ميتواند از اين حقوق منفرداً يا اجتماعاً و به طور خصوصي يا عمومي برخوردار شود.

ماده نوزدهم : هر كس حق آزادي عقيده و بيان دارد و حق مزبور شامل آنست كه از داشت عقايد خود بيم و اضطرابي نداشته باشد و در كسب اطلاعات و افكار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسايل ممكن و بدون ملاحظات مرزي آزاد باشد .

ماده بيستم :

1) هر كس حق دارد آزادانه مجامع و جمعيتهاي مسالمت آميز تشكيل دهد .

2) هيچكس را نميتوان مجبور به شركت در اجتماعي كرد .

ماده بيست و يكم :

1) هر كس حق دارد در اداره ي امور عمومي كشور خود ، خواه مستقيماً و خواه از طريق نمايندگاني كه آزادانه انتخاب شده باشند شركت جويد .

2) هر كس حق دارد با تساوي شرايط به مشاغل عمومي كشور خود نايل آيد .

3) اساس و منشاء قدرت حكومت اراده ي مردم است . اين اراده بايد به وسيله ي انتخاباتي ابراز گردد كه از روي صداقت و بطور ادواري صورت پذيرد . انتخابات بايد عمومي و با رعايت مساوات باشد و با راي مخفي يا طريقه اي نظير آن انجام گيرد كه آزادي راي را تضمين نمايد .

ماده بيست و دوم : هر كس به عنوان عضو اجتماع حق امنيت اجتماعي دارد و مجاز است بوسيله ي مساعي ملي و همكاري بين المللي حقوق اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي خود را كه لازمه ي مقام و نمو آزادانه ي شخصيت اوست با رعايت تشكيلات و منابع هر كشور بدست آورد .

ماده بيست وسوم :

1) هر كس حق دارد كار كند ، كار خود را آزادانه انتخاب نمايد ، شرايط منصفانه و رضايت بخشي براي كار خود خواستار باشد و در مقابل بيكاري مورد حمايت قرار گيرد .

2) همه حق دارند بدون هيچ تبعيضي در مقابل كار مساوي اجرت مساوي دريافت كنند .

3) هر كس كه كار مي كند به مزد منصفانه و رضايت بخشي ذيحق ميشود كه زندگي او و خانواده اش را موافق شئون انساني تامين كند و آنرا در صورت لزوم با هر نوع وسايل ديگر حمايت اجتماعي تكميل نمايد .

4) هر كس حق دارد براي دفاع از منافع خود با ديگران اتحاديه تشكيل دهد يا در اتحاديه ها شركت كند .

ماده بيست و چهارم : هر كس حق استراحت و فراغت و تفريح دارد و به خصوص به محدوديت معقول ساعات كار و مرخصي هاي ادواري با اخذ حقوق ذيحق ميباشد .

ماده بيست و پنجم :

1)هر كس حق دارد كه سطح زندگاني او ، سلامتي و رفاه خود و خانواده اش را از حيث خوراك و مسكن و مراقبتهاي پزشكي و خدمات لازم اجتماعي تامين كند و همچنين حق دارد كه در مواقع بيكاري ، بيماري ، نقص اعضاء ، بيوگي ، پيري يا تمام موارد ديگري كه به عللي خارج از اراده ي انسان وسايل امرار معاش از دست رفته باشد ، از شرايط آبرومندانه ي زندگي برخوردار شود .

2) مادران و كودكان حق دارند از كمك و مراقبت مخصوصي بهره مند شوند . كودكان چه بر اثر ازدواج و چه بدون ازدواج به دنيا آمده باشند ، حق دارند كه همه از يكنوع حمايت اجتماعي برخوردار شوند .

ماده بيست وششم :

1) هر كس حق دارد كه از آموزش و پرورش بهره مند شود . آموزش و پرورش لااقل تا حدودي كه مربوط به تعليمات ابتدايي و اساسي است بايد رايگان باشد . آموزش ابتدايي اجباري است . آموزش حرفه اي بايد عموميت پيدا كند و آموزش عالي بايد با شرايط تساوي كامل به روي همه باز باشد تا همه بنا به استعداد خود بتوانند از آن بهره گيرند .

2) آموزش و پرورش بايد طوري هدايت شود كه شخصيت انساني هر فرد را به حد كمال رشد آن برساند و احترام حقوق و آزادي هاي بشر را تقويت كند . آموزش و پرورش بايد حس تفاهم ، گذشت و احترام به عقيده ي مخالف و دوستي بين تمام ملل و جمعيتهاي نژادي يا مذهبي و همچنين توسعه ي فعاليتهاي ملل متحد را در راه حفظ صلح تسهيل نمايد .

3) پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به ديگران اولويت دارند .

ماده بيست و هفتم :

1) هر كس حق دارد آزادانه در زندگي فرهنگي اجتماع شركت كند ، از فنون و هنر ها بهره گيرد و در پيشرفت علمي و فوائد آن سهيم باشد .

2) هر كس حق دارد از حمايت منافع مادي و معنوي آثار علمي ، فرهنگي يا هنري خود برخوردار شود .

ماده بيست وهشتم : هر كس حق دارد برقراري نظمي را بخواهد كه از لحاظ اجتماعي و بين المللي ، حقوق و آزادي هايي را كه در اين اعلاميه ذكر گرديده است تامين كند و آنها را به مورد اجرا گذارد .

ماده بيست و نهم :

1) هر كس در مقابل آن جامعه اي وظيفه دارد كه رشد آزاد و كامل شخصيت او را ميسر كند .

2) هر كس در اجراي حقوق و استفاده از آزادي هاي خود فقط تابع محدوديت هايي است كه به وسيله قانون و منحصراً به منظور تامين ، شناسايي و مراعات حقوق و آزادي هاي ديگران و براي رعايت صحيح مقتضيات اخلاقي و نظم عمومي و رفاه همگاني در شرايط يك جامعه ي دمكراتيك وضع گرديده است .

ماده سي ام : هيچ يك از مقررات اعلاميه حاضر نبايد طوري تفسير شود كه متضمن حقي براي دولت ، جمعيت يا فردي باشد كه به موجب آن بتوانند هر يك از حقوق و آزاديهاي مندرج در اين اعلاميه را از بين ببرند يا در راه آن فعاليتي نمايند .

+ نوشته شده توسط ali در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:40 |
این وب لاگ از این پس بیشتر در

 رابطه با حقوق بشر و دفاع از

آن خواهد پرداخت

 

 لطفا ما را در این راه یاری فرمایید

+ نوشته شده توسط ali در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 23:3 |
شب يلدا جشن کهن ايراني

 

آیین شب یلدا
 
 
 
گرد آمدیم:
 شبچره ای بود و آتشی،
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
در اوج سرگذشت
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست
با خانه می شدیم که گرد سپیده دم
بر بام می نشست
 
سیاوش کسرایی
 
یلدا برگرفته از واژه ای سریانی است و مفهوم آن « میلاد» است. ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر « میترا» می پنداشتند، و به همین دلیل این شب را جشن می گرفتند و گرد آتش جمع می شدند و شادمانه رقص و پایکوبی می کردند.آن گاه خوانی الوان می گستردند و « میزد» نثار می کردند.
«میزد»  نذری یا ولیمه ای بود غیر نوشیدنی، مانند گوشت و نان و شیرینی و حلوا، و در آیین های ایران باستان برای هر مراسم جشن و سرور آیینی، خوانی می گستردند که بر آن افزون بر آلات و ادوات نیایش، مانند آتشدان، عطردان، بخوردان، برسم و غیره، برآورده ها و فرآورده های خوردنی فصل و خوراک های گوناگون، از جمله خوراک مقدس و آیینی ویژه ای که آن را « میزد» می نامیدند، بر سفره جشن می نهادند.
 و بازمانده این رسوم هنوز پابرجاست و به ویژه به وسیله خانواده های زرتشتی در ایران و هندوستان و سایر کشورهای جهان، تمام و کمال اجرا می گردد.
باوری بر این مبنا نیز بین مردم رایج بود که در شب یلدا، قارون ( ثروتمند افسانه ای) ، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه ها می آید و به مردم هیزم می دهد، و این هیزم ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می شود، بنابراین، باورمندان به این باور، شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می ماندند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می کردند .
 
مراسم تولد میترا به عنوان شبی مقدس همراه با آیین مهر« میترائیسم»، از طریق مانویان و نوافلاطونیان مشرق زمین، به اروپا رفت و پس از بسط و گسترش آیین مسیحیت، بسیاری از آداب و رسوم « کیش مهر» جذب آن شد و میلاد مهر، که به عقیده مهرپرستان منجی بشریت در پایان دنیا خواهد بود، به مسیح منتسب گشت و شب یلدا تبدیل شد به شب نوئل که در روز 25 ماه دسامبر جشن گرفته می شود و چند شب با شب یلدای ما فاصله دارد.
 
علامه محمد قزوینی در یادداشت های خود بر « برهان قاطع» چنین نوشته است:
 
« یلدا لغت سریانی است و در آن لسان همان کلمه میلاد عربی است که عبارت از زمان ولادت عیسی است.»
 
محمد علی تربیت در « تذکره دانشمندان آذربایجان» می نویسد:
 
« یلدا کلمه ای سریانی است به معنی میلاد عربی، چون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند، از این رو بدین نام نامیدند.»
 
دکتر محمد معین در حواشی برهان قاطع می نویسد:
 
« در قاموس سریانی به انگلیسی « پاین اسمیت» زوجه مرحوم « مرگلیوث»، عیناً یلدا را به معنی ولادت و میلاد تفسیر کرده...»
 
ابو ریجان بیرونی در « آثار الباقیه» می نویسد:
 
« و در شبی که روز بیست و پنجم این ماه بر آن مقدم است، به عقیده رومیان شب بیست و پنجم محسوب می شود و عید میلاد در آن روز است که عید میلاد مسیح باشد و عید یلدا»
 
پورداود در « یشت ها» می نویسد:
 
« باید دانست که جشن میلاد مسیح( نوئل) که در 25 دسامبر نثبیت شده ، طبق تحقیق محققان در اصل جشن ظهور میترا( مهر) بوده است که عیسویان در قرن چهارم میلادی آن را روز تولد عیسی قرار دادند.»
 
در ادبیات پارسی نیز برخی شاعران به رابطه تولد مسیح و یلدا توجه کرده اند ، از جمله، امیر معزی چنین سروده است:
 
ایزد دادار مهر و کین تو گویی
از شب قدر آفرید و از شب یلدا
 
زان که به مهرت بود تقرب مومن
زان که به کینت بود تفاخر ترسا
 
همین شاعر در بیت دیگری  چنین به شب یلدا اشاره کرده است:
 
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است
تو شمع فروزنده و گیتی شب یلدا
 
سنایی نیز در باره  ارتباط  شب یلدا با تولد مسیح، چنین سروده است:
 
 به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا
 
 
در ادبیات پارسی، شب یلدا کنایه از سیاهی و درازی گیسوان معشوقه، و هم چنین، استعاره ای بر بلندی و سیاهی شب دراز هجران و حرمان و جدایی بوده است. چند بیت شعر از چند شاعر پارسی گوی در باره شب یلدا در اینجا به عنوان  نمونه هایی از تجلی شب یلدا در آینه شعر و ادبیات پارسی آورده ام:
 
روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف
گویی از روی قیامت شب یلدا برخاست   -   سعدی
 
نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست
شب فراق تو هر شب که هست یلداییست   - سعدی
 
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود – سعدی
 
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید  - حافظ
 
بیدار شو که در شب یلدای نیستی
در پرده است چشم تو را طرفه خواب ها  - صائب
 
همه شب های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه شب یلدا بیند   -   خاقانی
 
هست چون صبح آشکارا کاین صبوحی چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من   -  خاقانی
 
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا – ناصر خسرو
 
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا – مسعود سعد
 
شاهی که هول و کینه او بر عدوی ملک
تابنده روز را شب یلدا همی کند – مسعود سعد
 
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود خشمش روز روشن را شب یلدا کند – منوچهری
 
روز پهلوی شب یلدا زند
خویش را امروز بر فردا زند – اقبال لاهوری
 
اشک خود بر خویش می ریزم چو شمع
با شب یلدا درآویزم چو شمع – اقبال لاهوری
 
چشم جان را سرمه اش اعمی کند
روز روشن را شب یلدا کند – اقبال لاهوری
 
يلدا شب عاشقان بيدل است. يلدا شبی ست گيسو فروهشته به دامان. يلدا شب گره زلف يار است:

 
معاشران گره از زلف يار باز كنيد
شبى خوش است بدين قصه اش دراز كنيد

يلدا شب ميانه عشق است. شب هاى دراز هجر و حرمان و فرقت به آخر رسيده و شب هاى كوتاه كام و وصل با سحرگاهان تابناك يگانگى در راه است. شب اعتماد بر الطاف كارساز است:


به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد.

يلدا شب عاشق و معشوق است، شب رمز و راز، شب ناز و نياز:


ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد.

در اين شب هر كه به عشق نينديشد و از عشق زندگى نگيرد و از زندگى كام دل نستاند، مرده اى بيش نيست:


هر آن كسى كه در اين حلقه زنده نيست به عشق
بر او نمرده به فتواى من نماز كنيد!

يلدا شب بيداريست، شب دراز مهربانى، شب مهرباوران و مهرياران، شب مهر گستران و مهركاران...

 
 
میوه  اصلی شب یلدا گل آتش است، آتش جاودانه، آتش خاموشی ناپذیر عشق، آتش تابناک مهربانی، آتش امید، آتش شوق و اشتیاق، آتش شورانگیز وصلت، آتش شفق گونه شفقت، و همه میوه های برگزیده سفره یلدا نماد و نشانه آتش ا
 

 

+ نوشته شده توسط ali در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 10:56 |

چه بر سر ما آمده؟

سخنی از بزرگ مرد اهنگ و کهن داریوش


با سپاس و درود به شما عزیزان،
عارف لبنانی، جبـران خلیـل جبـران، با اشـاره به گـوشـه ای از فرهنگ
ما، عیبجویـی را صـفت اختصاصـی و سـرشـت مـا ایـرانیان مـی نامد.

چه بر سـر ما آمـده و به کـجا میرود این قوم تیپاخوردهء رنجـور؟
کـه اگـر از نـسل سـیمرغیم و آشـیانه در بلندای کوه هـا داریـم، پـس چرا نمیتوانیم یا نمیخواهیم یا نمیدانیم چـگونه بال بیفشـانیم و پـرواز کنیم؟
اینکه ما تن های تنهائیم واقعیت دارد ولی میتواند حقیقت نداشته باشد.

بیائیم از شعار بگذریم و به شعور برسیم.
بیائیم به افق روشن دوردستها بنگریم و راهی برای پیوستن به هم و پیوند دادن دیگران به یکدیگر پیش بگیریم. راهی که دیگران میبایست میرفتند، اما نرفتند و ما را نیمه راه رها کردند.
بیائیم و ببینیم تـوانائی هـای هـر کـدام از مـا چـیـسـت و کـجـای ایـن راه ایستاده ایم. حال شما بگویید گره کدام یک از این صدها مشکل را میتوان با هم گشود؟

+ نوشته شده توسط ali در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 13:1 |
شیر خورشید چگونه به روی پرچم ایران گذاشته و برداشته شد 
 "پيشينه نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است

محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود.

به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند " با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد نخستين تصوير بر روي پرچم ايران در سال 355 خورشيدي 976 ميلادي که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال 1979 ميلادي افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد پرچم در دوران صفويان در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند.

البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش پرچم در عهد نادرشاه افشار نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است.

بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود اميرکبير و پرچم ايران ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود.

بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد انقلاب مشروطيت و پرچم ايران با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد.

در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضس باشد پرچم بعد از انقلاب در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبرکه شباهت زيادي به علامت پرچم سيک ها، يک گروه تندروي هندي دارد) در وسط آن قرار دارد

http://prince-of-persia.mihanblog.com/?More=15 

+ نوشته شده توسط ali در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 15:6 |
با تبریک عید فطر از این به بعد در این وب بحثهای مذهبی مخصوصا بحث های بین شیعه و سنی و اسلام و مسیحیت نوشته خواهد شد منتظر بازیدی شما خواهیم بود
+ نوشته شده توسط ali در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 14:55 |

 

 

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما واجب شده همانطور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد با تقوا شويد(183).

و اين روزهائى چند است پس هر كس از شما مريض و يا مسافر باشد بايد ايامى ديگر بجاى آن بگيريد و اما كسانى كه به هيچ وجه نمى‏توانند روزه بگيرند عوض روزه براى هر روز يك مسكين طعام دهند و اگر كسى عمل خيرى را داوطلبانه انجام دهد برايش بهتر است و اينكه روزه بگيريد برايتان خير است اگر بناى عمل كردن داريد(184).

و آن ايام كوتاه ماه رمضان است كه قرآن در آن نازل شده تا هدايت مردم و بياناتى از هدايت و جدا سازنده حق از باطل باشد پس هر كس اين ماه را درك كرد بايد روزه‏اش بگيرد و هر كس مريض و يا مسافر باشد بجاى آن چند روزى از ماههاى ديگر بگيرد خدا براى شما آسانى و سهولت را خواسته و دشوارى نخواسته و منظور اينست كه عده سى روزه ماه را تكميل كرده باشيد و خدا را در برابر اينكه هدايتتان كرد تكبير گفته و شايد شكرگزارى كرده باشيد(185). 

+ نوشته شده توسط ali در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 18:15 |
جه آغازی چه انجامی چه باید بود و باید شد در این گرداب وحشت زا چه امیدی جه پیغامی کدامین قصه ی شیرین برای کودک فردا زمین از غصه میمیر د گل از باد زمستانی شعور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی همه جا سایه وحشت همه جا چکمه قدرت گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت بجای جستن گلها به باغ سبز انسانی شکفته بوته ی آتش نشسته جغد ویرانی که می گوید که میگویدجهانی این چنین زیباست جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویا است چه آغازی چه انجامی چه امیدی چه پیغامی سوالی مانده بر لبها که می پرسم من از دنیا به تکرار غم نیما کجای این شب تیره بیاویزم بیاویزم قبای ژنده ی خود را

+ نوشته شده توسط ali در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 17:8 |
اینک که من از دنیا می روم بیست و پنج کشور جزو امپراطوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان و در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند . جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد . اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از راکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته بخاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیافزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آید و غله در این انبارها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غله جدید بعد از اینکه بو جاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو و یا سه سال پیاپی خشکسالی شود . هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی . کانالی که من می خواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و اتمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگیخیلی اهمیت دارد و تو باید آن را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیخ بدهند که از آن عبور نکنند . اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار شود ولی فرصت نکردم سپتهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی و با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشا ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنها افت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت . افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بدرفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها به این طور خواهد بود که دست روی دست گذارده و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردنت را فراهم نمایند . امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتر می توانی سلطنت نمایی . همواره حامی ککیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی کنند و پیوسته بخاطر داشته باش که هر کس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی نماید . بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن مرا بشوی و آنگاه مفنی را که خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قیر بگذار اما مقبره مرا که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر شوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد یا یک خوار کن . هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من شوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد اما وقتی مرگ را نزدیک خود دیدی بگو که قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبرتو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند . زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی و هم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر نماید زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم بشود ظلم خواهد کرد . هرگز از اباد کردن دست برندار ؛ زیرا اگر دست از اباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد رفت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود بطرف ویرانی می رود . در آباد کردن ؛ حفر قنات و احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول اهمیت قرار بده . عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ولی عفو فقط باید موقعی بکار رود که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطاکار را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . بیش از این چیزی نمی گویم واین اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است
+ نوشته شده توسط ali در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 0:25 |
 
Zardosht
زردشت پیامبر
دولت هخامنشیان وارث تمدن های قدیم آسیا بود. در واقع مرکز این حکومت در بین النهرین و عیلام و سوریه قرار داشت و همین موضوع از بسیاری جهات کیفیت فرهنگ و تمدن هخامنشیان را معلوم می دارد.

دین در دولت هخامنشیان مانند کلیه دولتهای باستانی شرقی، نقش مهمی را ایفا میکرد. ضمن آنکه دولت هخامنشیان که ملت های مختلفی با آداب و سنن و عادات گوناگون جزو آن در آمده بودند، از لحاظ فرهنگی و اقتصادی پایه چندان محکمی نداشت و بنابراین امکان وجود یک سیستم مذهبی روشن در چنین شرایطی دشوار بود. در ایالتهای مختلف عقاید مذهبی بطور متعدد جلوه گر میشد که با آداب و عقاید موروثی هر کشوری ارتباط داشت.

وضع دشوار سیاسی دولت و قبایل مختلفی که تحت تسلط وی بودند و هم چنین وسعت اراضی کشور و اختلاف شرایط محلی، در انتخاب روش سیاست مذهبی هخامنشیان تاثیر فراوان داشت. پیروان مذهب قدیم ایران، یعنی مذهب اهورمزردا همان هخامنشیان اولیه، در بابل و فلسطین و مصر و آسیای صغیر، سنن و مذاهب محلی را پذیرفته و از آن پشتیبانی می کردند. فعالیت های کورش، کمبوجیه (پیش از بروز شورش در مصر) و همچنین داریوش اول شاهد صادق این مطالب است.

... خشایارشای اول از ترس بروز تجزیه کشورهای تحت استیلای خود در تضعیف مذاهب محلی اقدام و مذهب اهورمزدا آرتا را جانشین مذاهب مذکور ساخت. در این مذهب پاکی و بی گناهی اهمیت فوق العاده ای داشت. البته این موضوع به تاسیس عقیده یکتا پرستی که هنوز در آن مرحله از پیشرفت جامعه امکان پذیر نبود دلالت نداشت و هم چنین بر امحای کامل سایر خدایان معابد ایران نیز حکایت نمی کرد.

در این رابطه داریوش اول که پیوسته به اهورمزدا متوسل می شد و او را به اسم می نامید و دروغ را مخالف و مباین عقیده حقیقی خود به اهورمزدا می دانست، با همه این اوصاف از خدایان دیگر نیز یاد می کرد. اردشیر دوم در تمام قلمرو سلطنت خود موازی مذهب اهورمزدا، مذهب خدایان آناهیتا و میترا را نیز بوجود آورد. بطوری که از آناهیتا و میترا در کتیبه اردشیر سوم هم نام برده شده است.

مذاهب محلی و قدیم نیز به همان وضع وجود داشتند و به کار خود ادامه می دادند. به این ترتیب در دوره هخامنشیان با وجود یک مذهب رسمی و یک - وگاهی چند - خدای اصلی، که به وسیله روحانیون مغ ها حمایت می شد و بر اساس عقاید باستانی ایران پایه گذاری گردیده بود، عقاید مختلف دیگری هم وجود داشت.

اما پس از گذشت زمان مذهب رسمی بطور قطع به شکل یک دین در آمد که در تاریخ به نام "آیین زردشت" معروف است.


برگرفته از کتاب تاریخ ایران باستان نوشته میخائیل میخائیلوویچ دیاکونوف ترجمه روحی ارباب
 
گرفته شده از سایت http://www.senmerv.com/archives/000122.php
+ نوشته شده توسط ali در شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 2:45 |

 میگویند یک دقیقه طول میکشد تا شخصه خاصی رو بیابی

 یک ساعت طول میکشد تا او را ستایش کنی

 یک روز طول میکشد تا دوستش بداری

 اما یک عمرتا فراموشش کنی

 انسان با سه بوسه تکميل مي شود

1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري

2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني

 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

+ نوشته شده توسط ali در جمعه ششم مرداد 1385 و ساعت 3:20 |

از من داخل شهر آلام می شوند

از من بسوی رنج ابد می روند

ار من پا به جرگه گمگشتگان می گذارند

پدید آورنده ام قدرت الهی بود

و عقل کل وعشق نخستین

پیش از من هیچ چیز آفریده نشده بود

که جاوید نباشد ومن خود عمر جاودان دارم

شما کهداخل میشوید دست از هر امیدی بشویید

دانته آلیگری

+ نوشته شده توسط ali در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 2:42 |

دور يا نزديک

راهش می‌توانی خواند

هرچه را آغاز و پايا نيست

حتی

زندگی هم راهيست

از به دنيا آمدن تا مرگ


شايد، مرگ هم راهيست


 

 
هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود

هر لحظه دردی سر بر می‏دارد

و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند

این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند

مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟

"دکتر علی شریعتی"


 

+ نوشته شده توسط ali در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 2:25 |


IN THE NAME OF ALLAH
به نام خدایی که
عشق را، مهر را، وفا را و مادر را آفرید
تقدیم به مادرم و همه ی مادران ایران زمین در تمام دنیا


Image hosting by TinyPic

سلام به مادر، همو که بهشت است زیر پای او

فرا رسیدن روز مادران ایرانی در هر کجای دنیا  تبریک وشاد باش


همه ي بهشت ها فداي تو
 
تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟

تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟

تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟

در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.

براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.

اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.
درود همه ي رودها بر تو

 

 

 

+ نوشته شده توسط ali در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:58 |

آثار باستانی و دیدنیهای شهر دزفول

آثار باستانی این شهرستان بسیار زیادند و در اینجا مجال پرداختن به همگی آنها نیست و سعی می کنیم که به اختصار از هر یک سخنی به میان آوریم.

آ:چغامیش
تپههای چوغامیش در دشتی در حدود 40 کیلومتری جنوب شرقی دزفول واقع اند.
حفاری و کاوش علمی دراین تپه عظیم باستانی در گذشته انجام شده کاوشهای علمی تپه چوغامیش در سالهای 1341_1345 ه.ش._1962_1966م.) ادامه یافت و حفاریهای آن در پاییز 1969 م.(1348 ه.ش.) دنبال شد. برای اولین بار ، چهارمین فصل کاوشها در تپه چوغامیش به صورت حفاریهای مشترک ایران و موسسه شرقی دانشگاه کالیفرنیای لس آنجلس انجام پذیرفت. عملیات حفاری هیئت در این فصل از 28 اکتبر 1969 تا اوایل آوریل 1970 م. به طول انجامید. بقایای فشرده استقرار در تپه چوغامیش، بر روی ناحیه ای به وسعت بیش از 50 جریب گسترده شده بود.در برخی نقاط، ارتفاع تپه بیش از 20 متر بود که شامل بقایایی از دوره های مختلف می شد. نتایج حاصل از این حفاری، با توجه به اشیای بدست آمده، از جدیدترین تا کهنترین دورانها، به طور اجمال به شرح زیر است
در واقع اگر بر فرض این تپه را مانند کیکی ببیریم و ان را از بالا به پایین نگاه کنیم به ترتیب به دورانهای مختلف زیر می رسیم:
1.
قبرستان دوره جدید که با توجه به گمانه زنی های انجام گرفته متعلق به اواخر دوران ساسانی بودند.
2.
یافته های دوره پارتیها
3.
یافته های دوره هخامنشیان که از آن آثاری جتالب توجه بدست آمد همچو گاو کوچکی که بسیار شبیه گاوهای سرستونهای شناخته شده هخامنشی شوش بود.
4.
آثار ایلامیان
5.
یافته های دوره آغاز ادبیات نیز قابل تامل بودند همچو خانه ها و راه های سفالی آب
6.
یافته های دوره شوش میانی که در ان آثار ومجسمه های فراوان یافت شد.
7.
لایه مربوط به زمان شوش قدیم
8.
لایه مربوط به دوره شوش آرکائیک یا باستانی
ظاهرا باستان شناسان در زیر لایه دوره ادبیات باز هم به اثار تمدنی قدیمی تر برخورد کرده اند!

ّب: اتاق آقامیر
این بنای نیمه ویران در کوچه آقامیر خیابان سیروس دزفول قرار دارد...ایوان آن با 5 طاق رومی محدب و 5 طاق رومی مقعر سقف بندی شده است. در ایوان و دیوارهای آن، نقاشیهای اسلیمی زیبایی با زمینه قهوه ای و نقوش سفید وجود دارند. طبقه دوم بنا نیز، که گوشواره مانند است، نقوش زیبایی دارد. بنا نوسازی و تعمیر شده و یک اتاق با طاق رومی و سه دهانه ورودی به اتاقهای گچی و طاقچه ها دارد. در تاریخ 2بهمن 1369 ه.ش. به اتفاق آقایان ناصر عطار زاده و محمود کریمی از اتاق آقامیر بازدید شد. متاسفانه این بنا در حال ویرانی است و قسمتی از آن در اثر اصابت موشک خراب شده است

پ:قمیش یا قمش آقامیر
قمش آقامیر یا آب انبار آقامیر در نزدیکی اتاق آقامیر واقع است. این آب انبار طاق و پلکانی داشته و به گویش دزفولی قمش نامیده می شد. در دزفول از این قمشها زیاد بوده، از جمله قمش آقا مهدی


ت: شوادان یا شوادون آقامیر
شبستان آقامیر یا به گویش دزفولی«شوادون آقامیر» نیز در نزدیکی اتاق آقامیر قرار دارد. مردم دزفول در فصل گرما، ساعات گرم روز را در درون سردابه های عمیق می گذراندند. به تناسب وضع مالی صاحب خانه، در ساختمان آنها ذوق و ظرافت معماری و تزیینی به کار می رفته است. نمونه های مشخص این شوادونها یکی شوادون آقامیر است که در حال حاضر ویران شده و دیگری را شوادون منزل مهدوی نزدیک بقعه شاه رکن الدین می توان نام برد.

ث: گرمابه وزیر
حمام وزیر در خیابان سی متری سابق، نزدیک پل جدید دزفول در کوچه باریکو واقع بوده است. در رختکن حمام دو ستون سنگی با تراشی مارپیچی وجود داشته ، یکی به قطر 1/2 و ارتفاع 1/8 متر که شکسته بوده و دوباره وصل شده است. آثار دو سر ستون نیز در بدنه شمالی ایوان رختکن حمام باقی است. سقف ستونها و سقف ایوان رختکن چهار طاق رومی داشته و برگرداگرد پایه های سقف یکی از ستونها لچکیهای هندسی منظم از گچ وجود داشته است. حمام وزیر خراب و تبدیل به پارکینگ شده است

ج: گرمابه کرناسیان یا کرناسیون
این حمام در محله قدیمی کرناسیون دزفول قرار دارد. رختکن، صحن، و ایوان تکراری محدب و مقعر دارد و چند بار تعمیر شده است

چ: ایوان ساسانی کرخه
ایوان کرخه در 18 کیلومتری جنوب غربی شهر دزفول واقع است. در طرف راست رود کرخه، آثار خرابه کاخی آجری از دوره ساسانی وجود دارد که مردم محل آنرا کوت کرخه می نامند.{کوت واژه پارسی کهن است} نام درست آن ایوان کرخه است که تحت همین نام در فهرست آثار ملی ایران به شماره 47 به ثبت رسیده. دور ایوان کرخه بارویی باقی مانده است. دراین کاخ آثار تالار بزرگ باشکوهی برجای مانده که مخصوص اجرای مراسم درباری شاهان ساسانی بوده است.

ح:آسیابهای آبی گله گله بالایی و پایینی
بند بالارود، و به لهجه دزفولی اسیوآی گله گله بالایی، در شمال غربی شهر دزفول بر روی رودخانه دزفول(قسمتی از رود دز) واقع است. در حال حاضر آثار سه دیوار در جبهه جنوبی و دو غرفه بر روی دیوار بدنه اصلی و دو دهنه اصلی و یک طاق فروریخته باقی اند. به فاصله حدود 300 متر از بند بالارود، اسیو گله گله پایینی قرار دارد. این آثار متعلق به دوره ساسانی هستند


خ: آسیابهای رعنا(اوسیوای رعنا)
اسیوآی رعنا در شمال غربی شهر دزفول در کنار رودخانه دز قرار دارد. این آثار به بند رودبند نیز معروف اند. تعدادی آسیاب آبی نیز در کنار رودخانه وجود دارند


د: پل کهنه دسپیل(پل قدیم دزفول)
پل قدیمی دزفول بر پایه های پل ساسانی بنا شده است و نواحی شرقی و غربی شهر دزفول را به هم متصل می سازد. این پل در زمان عضدالدوله دیلمی و در دوره های صفویه و قاجاریه تعمیر و ترمیم شده است. در حال حاضر(بهمن1369) نیز توسط مرکز میراث فرهنگی خوزستان در حال بازسازی است. پل 14 دهانه بزرگ دارد که آبرو رودخانه دزفول است. در بین هر دو دهانه بزرگ، یک طاق نمای کوچک است که بر سطح پایه بزرگی قرار گرفته و به وسیله پلکانی به سطح بستر رودخانه راه دارد.

پل قدیم دزفول یا پل ساسانی شاپوری، کهن ترین پل دنیا ست که تردد هنوز بر روی آن ادامه دارد.

ذ: پوهل ساسانی بر روی رود کرخه
پل کرخه در جاده دهلران و در شمال پل آهنی جدید قرار دارد. آثار یک دهانه و یک پایه قطور پی پل سنگی با ملاط گچ و تخته سنگهای تراشیده و آثار دیوار مانند وجود دارند که اکنون پل قدیم کرخه یا پل نادری یا پی پل نامیده می شود. این پل با آثار ایوان کرخه ارتباط داشته و ظاهرا محلی برای تاسیسات ارتباطی ناحیه شمالی و سرچشمه های رود کرخه با ایوان کرخه بوده است. از این رو دارای اهمیت تاریخی است

ر:طاق هورمس
هورمس در کنار جاده اسفالته تاسیسات هوایی، و پس از پل کرخه واقع است. بر روی تپه ایویرانه آجری بلندی است که به آن هورمس می گویند.


این طاق در هنگام تالیف کتاب دیار شهریاران توسط نویسنده و محقق گرانقدر، استاد احمد اقتداری، مطابق تصویری که در این کتاب درج شده، شکل یک طاق ساسانی را به زیبایی حفظ کرده است، اما هم اکنون ظاهرا جز ویرانه ای از آجر چیزی بر جای نمانده. ز: گندی شاپور؛ شهری از دانشمندان پارسی
شهر باستانی گندی شاپور در 10 کیلومتری دزفول، در محدوده روستای شاه آباد، در سمت راست جاده آسفالته دزفول_شوشتر واقع است و ظاهرا بانی این شهر باستانی،شاپور اول ساسانی بوده است. سرهنری راولینسون می نویسد:

«ظاهرا جندی شاپور را شاپور اول پس از پیروزی بر والرین ساخته و هفتمین نفر از اعقاب او، شاپور ذوالاکتاف توسعه داده و به صورت شهر بزرگی در آورده است. دز زمان حکومت همین پادشاه بود(حدود 350م.) که یک اسقف نشین کلیسای نصرانی که یک قرن پیش در شوش تاسیس شده بود، در این شهر بر قرار گردید.»


جرجی زیدان مولف تاریخ تمدن اسلام می گوید:
«در زمان شاپور اول، مانی ظهور کرد و میان ایران و روم جنگ در گرفت. شاپور بر رومیان پیروز شد و بسیاری را اسیر آورده به خوزستان فرستاد و در آنجا شهری برای اسیران ساخت که به گندی شاپور موسوم شد.»

ابن العبری مولف کتاب ترجمه مختصرالدول می نویسد:
«اورلینوس قیصر مدت 6 سال سلطنت کرد، با شاپور پادشاه فارس پارس باستان شامل جنوب عراق، خوزستان و محدود ای از فارس امروزی و..} صلح کرد و دخترش را به او تزویج نمود. شاپور برای آن دختر در فارس{این توضیح بالایی را اثبات می کند که کجا پارس نامیده می شده} شهری ساخت شبیه بوزنطیا و نام آن را جندی شاپور گذاشت.»

واژه گندی شاپور برگرفته از نام کنایه آمیز
«
به از اندیو شاپور» است. معرب آن جندی شاپور است. حمزه اصفهانی می نویسد:
«به از اندیو شاپور از شهرهای خوزستان و تعریب آن جندی شاپور است. اشتقاق آن به فارسی بدین سان است که اندیو نام انطاکیه و «به»، به معنی بهتر و مجموعا یعنی شهری بهتر از انطاکیه است.»


علی نقی وزیری درباره طرح و شیوه معماری گندی شاپور می نویسد:
«معماری ساسانی با تفاوتها و تحولاتی دنباله معماری اشکانی است. در شهرسازی، ساسانیان روش مستطیل را ترجیح دادند و هماهنگی شهر را با وضع طبیعی زمین در نظر گرفتند. در شهر نیشابور و همچنین در جنی شاپور (میان دزفول و شوشتر کنونی) همین طرح مستطیل را به کار بردند. این دو شهر شباهتی به اردوگاههای رومی داشتند و شاید برای جادادن اسرای رومی به کمک خود آنها ساخته شده بودند.»

پروفسور رمان گیرشمن درباره طرح معماری شهر در زمان حکومت اردشیر، نخستین فرد سلسله ساسانی، می نویسد:
«...طرح عمومی آنها عبارت است از دایره ای که مبادی آن از اصول شهرسازی قدیم آسیای غربی اقتباس شده، و نیز طرح اردوگاههای قدیم را که در قشون آشوری متداول بوده، به خاطر می آورد.»

و در جای دیگر می نویسد:
«شاپور اول در نزدیک الرها فتحی عظیم کرد، و امپراتور والریانوس را با هفتاد هزار لژیونر رومی اسیر گرفت و آنان را به ایران رهسپار کرد. این عده در شهرهایی که خود آنان طبق طرح اردوگاههای نظامی رومی بنا کردند، استقرار یافتند. ایشان به عنوان متخصص، معمار، مهندس، و اهل فن در تحققق دادن کارهای عظیم عام المنفعه مخصوصا بنای پلها، سدها و طرق به ایرانیان مساعدت کردند و از خدمت آنان، ایالت پر ثروت خوزستان فواید بسیار گرفت، و بعضی آثار و بقایای آن عهد هنوز در زمان ما قابل استفاده است»



منظور از «بعضی آثار و بقایای آن عهد هنوز در زمان ما قابل استفاده است»، پلهای شوشتر و دزفول، و حتی پل آهنی و معروف اهواز (پل اهواز پایه هایش بر روی پایه های ساسانی بنا نهاده شده و به خوبی این پایه های سنگی قابل مشاهده هستند) و بند ها و پل بند های رامهرمز، بهبهان، اهواز و ..می باشد.


«...
اگر ایران آنزمان، مرکز حکمرانی اش و پارس، خوزستان نبود چرا بایستی این اسیران در خوزستان متمرکز شوند و یا اینکه این همه بنا ها در خوزستان ساخته شوند؟ مگر خوزستان چه امتیاز ویژه ای داشت؟ بخوبی بر اهل مطالعه این موضوع روشن است که «پرسیس هوم » همین خوزستان است. در حقیقت خوزستان به دلیل دارا بودن مایع حیات،آب گوارای آشامیدنی حاصل از چندین رود بزرگ و دائمی، کارون، دز، کرخه ، کردستان، مارون، اروند، خاک بسیار بارور و هوای معتدل در بیش از نیمی از سال، ایرانیان را به ایجاد 77 شهر بزرگ در این منطقه واداشته بود و این همه نعمت آن، گرمای دو ماه تابستان خوزستان که نسبت به سایر مناطق بیشتر بود، در خود گم کرده بود. سرمای زمستان آن زندگی را فلج نمی کرد تا شکار و کشاورزی را فلج کرده و در نتیجه زندگی مختل شود


مادام ژان دیولافوا مولف کتاب ایران، کلده و شوش می نویسد:
«در مسافت کمی از امام زاده، حصار خراب شهری را دیدم که مانند سایر شهرهای قدیم ویران شده بود...
تاریخ انحطاط و از بین رفتن این شهر از قرن سیزدهم شروع شده است، یعنی در موقعی که شهر شوشتر به وجود آمد{رونق گرفت، زیرا که شهر شوشتر چند هزار سال پیش از آن به وجود امده است} و به تدریج یکی از شهرهای مهم ایران گردید و شهر جندی شاپور را چنان تحت تاثیر خود قرار داد که بعدها نام آن هم از خاطره ها محو شد.»


شاپور اول در پیشرفت و آبادانی خوزستان کوشش فراوان کرد ...
گذشته از آبادانی شوشتر، شاپور شهر معروف جندی شاپور را در 48 کیلومتری شمال غربی شوشتر بنا نهاد، و در انجا دانشکده پزشکی تاسیس کرد که سده ها از مراکز بزرگ علمی دنیا بود. این دانشکده در زمان منصور خلیفه عباسی نیز به سرپرستی بختیشوع پزشک نصرانی به کار خود ادامه داد.

 

ژ: کاروانسراهای دزفول
آثار ویرانه چند کاروانسرا در شهر دزفول وجود دارند که متعلق به دوره صفویه اند. کاروانسراهای افضل و قندی مورد استفاده پیشه وران، انبارداران، و بازرگانان دزفول اند


س: مسجد های دزفول
مسجدها در دزفول توسط جوانان و نوجوانان اداره می شوند و مسجدها محلی برای تجمع و بحث های مختلف میان جوانان باهر تفکر و سلیقه هستند.
در دزفول مسجد ها میعادگاه جوانان برای عبادت، امورات مفید هستند و شبیه بسیاری از نقاط ایران مانند ادارات ساعت آغاز و پایان کار و یا تعطیلی ندارند.
شاید مصداق جمله معروف امام که «مساجد سنگر است و سنگر ها را حفظ کنید» مسجدهای بهبهان، دزفول ، شوشتر و.. بودند و هستند و همین سنگر ها بودند که 8 سال قهرمانانه دفاع کردند.

درادامه می پردازیم به شرحی مختصر درباره تعدادی از مساجد قدیمی و معروف این شهر.

1.
مسجد جامع
مسجد جامع از مسجد های قدیمی دزفول است که با توجه به سبک معماری و دارا بودن شبستان و ستونهای سنگی می توان آن را از مساجد اوایل دوره اسلامی دانست. این مسجد در سده های 7 و 12 ه.ق. وسعت و مرمت یافته است. در سر در آن، تاریخ 1157 ه.ق. وجود دارد که تاریخ تعمیر آن است.(8)
ایوان شرقی مسجد از بناهای دوره صفویه است که به سال 1110 ه.ق. بنا شده. سردر و گلدسته های آن متعلق به سده 12 ه.ق. است. در ساختن این بنا از اصول معماری کاخ ایوان کرخه تقلید شده است


2.
صعصعه
مسجد صعصعه در کنار خیابان ششم بهمن سابق در کوچه دیهیم واقع است. مردم بر این باورند که صعصعه ابن صوحان العبدی، از یاران حضرت سیدالشهدا (ع)، در این مسجد دفن شده است


3.
میاندره (میان دره)
مسجد میان دره در خیابان پهلوی سابق واقع است. گرچه از مسجد های قدیمی دزفول است، ولی تجدید بنا و تعمیر شده. گودی شبستان ضلع جنوبی و حیاط مسجد، قدمت بنای اصلی را می رساند



4.
بازار کونه(بازار کهنه)
مسجد سید حسن یا مسجد امام حسن مجتبی در بازار کهنه دزفول واقع است و به مسجد بازار کهنه نیز معروف شده است. بنای مسجد قدیمی بوده، ولی به علت تعمیر کلی و تجدید بنا، جلوه قدیمی ندارد


5.
ملا علی شا(ملا علی شاه)
مسجد ملا علی شاه در نزدیکی اتاق آقامیر واقع است. ایوان نمازخانه 10/6 متر طول و 5/3 متر عرض دارد. ورود به آن از طریق اتاق رومی ای صورت می گیرد با طرحههای تکراری که بهاتاق مستطیل شکل یا ایوان نمازخانه متصل است. سردر جبهه ورودی کاشی کاری شده، ولی در تعمیرات بعدی نظم کاشیها به هم خورده است. محراب مسجد 1/8 متر ارتفاع و 1/2 متر عرض دارد و دو طاقچه محرابک گچ بری شده اند. نوار حاشیه دو محراب مارپیچی و داخل آنها دارای نقش خاتمی و گچ بری طرح صفوی است.(8)
مستطیلی بلند که جبهه خارجی محراب را می پوشاند، با طرح گل و سنبله گندم یا درخت سرو که شباهت زیادی به طرح گچ بری هلالی ورودی مقام علی دزفول(مقوم) دارد.

ش: مکانهای زیارتی دزفول

1.
محمد بن جعفر
بقعه محمد بن جعفر در 6 کیلومتری شهر دزفول در کنار جاده کوتیون در داخل باغی بزرگ واقع است. این بقعه زیارتگاه و گردشگاه مردم دزفول و سایر شهرهای خوزستان است


2.
مقوم(مقام)
بقعه مقوم در جنوب غربی شهر دزفول و در 100 متری جاده کوتیون_صفی آباد قرار دارد. مولف تذکرة الابرار از این بقعه یاد کرده و آن را به نام بقعه مقام علی ثبت کرده است. بنا آجری، و پیهای قطور آن متاثر از معماری سلجوقی و اوایل دوران صفویه است. در سال 1180 ه.ق. تعمیر و ترمیم شده است

3.
سوار غیب
بقعه سوار غیب در پانصد متری سمت چپ جاده دزفول_صفی آباد واقع است. گنبد آن شلجمی و سفید ساده است. در پیرامون بقعه گورستانی وجود دارد که آجر چینی برای پوشش گورها به خصوص آثار قبرهای پلکانی آن از نوع گورهای اوایل اسلام است


4.
پیر فراش
این بقع ه در روستای فراش نزدیک قلعه چیتی قرار دارد. گنبد آن آجری است. در چوبی کوچکی به حیاط بقعه باز می شود که روبروی مدخل بقعه است. مدخل بقعه مرکب است از دیواری آجری و پنج دهنه با طاق با طاق قوسی. پیهای آجری آن کهنه، عریض، و قطورند


5.
سید محمد
بقعه سید محمد در میان گورستانی در نزدیکی روستای ده بهر واقع است.

6.
پیر اساق(پیر اسحاق)
بقعه پیر اساق در جاده دزفول_هفت تپه، نرسیده به روستای عبدشا{عبد شاه}، در میان گورستانی واقع است. چند مقبره در صحن جلو و پشت حیاط بقعه به صورت چهار طاقیهای کوچک با طاق آجری قوسی و ضربی وجود دارند. بر روی در ورودی بقعه نوشته اند: اسحاق و اسماعیل. در داخل بقعه دو گور وجود دارند که به گمان مردم محل یکی از آنها گور اسحاق و دیگری گور اسماعیل است.

7.
زین العابدین
این بقعه در روستای دیلم سفلی در کنار جاده هفت تپه_دزفول واقع است...مردم محل بر این باورند که قدمگاه و نظر گاه حضرت امام زین العابدین(ع) است.

8.
شاه ابوالقاسم
بارگاه شابولقاسم یا پیر شابولقاسم و به گویش محلی شابو لقاسم در روستای شاه آباد، در 10 کیلومتری دزفول در سمت راست جاده دزفول_شوشتر واقع است...مردم محل می گویند تا حدود 30 سال پیش، کتیبه ای بر روی دیوار گنبد به زبان عربی قدیم وجود داشته که بر روی آن نام یعقوب لیث صفاری، نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام، نوشته بوده است. بنابراین به احتمال قوی این بنا مدفن یعقوب لیث صفاری است.
این بنا هم اکنون، به نام آرامگاه «یعقوب لیث» خوانده می شود. یعقوب لیث صفاری از نسل پادشاهان ساسانی بوده که موطنشان تا پیش از سقوط پادشاهی اینان، خوزستان بوده و در زمان سقوط تیسفون در عراق و بعد خوزستان به دست مسلمانان، خانواده اش به سیستان پناه برده بودند. یعقوب پس از قیام در برابر حکومت اموی، شهرهای ایران را یکی پس از دیگری گشود و پس از فتح خوزستان در گندی شاپور رحل اقامت گزید. او می خواست عراق را که هنوز شهرهایش ایرانی نشین بود بگشاید که عمرش کفاف نداد. داستان یعقوب لیث در بخشهای دیگر خواهد آمد.

9.
آرامگاه جناب علی
بقعه جناب علی در نزدیکی روستای شلگهی در میان قبرستانی وسیع واقع است.

10.
عباس و امیر حاضر
قدمگاه عباس و امیر حاضر در روستای کهنک واقع است.

11.
سوز قبا( نام اصلی، «سبز قبا» است که ذکر نام آن به گویش محلی خالی از لطف نیست)
بقعه سبز قبا در خیابان پهلوی سابق دزفول قرار دارد. بنای آن نوسازی شده و اثر قدیمی در آن دیده نمی شود. یک برگ شجره نامه در دفتر بقعه وجود دارد که بنا به روایت سید نعمت ا.. شوشتری مولف کتاب المجموعه، صاحب بقعه را برادر حضرت امام رضا (ع) خوانده است. سید سبز قبا هنگام عبور از دزفول مهمان زنی به نام زبیده شد و فرزند بیمار او را با دعا بهبود بخشید. سید سبزقبا پیش از وفاتش به زبیده وصیت کرد که نامه او را به حضرت امام علی بن موسی الرضا (ع) که از راه دزفول عازم خراسان بود، برساند. معمران دزفول می گویند که بقعه سبزقبا همانند بقعه عباس علی دزفول به شکل گنبدی خیاری بوده است. ساختمان بقعه با گنبد خیاری از آثار دوره سلجوقی و تیموری بوده است.

12.
شاه رکن الدین
بقعه سید علی فرزند سید بهاء الدین، معروف به شاه رکن الدین، در محله صحرا بدر مشرقی دزفول در محل مرتفعی واقع است.
در محاوره مردم قدیم این منطقه، اصطلاح "صحرا" را، به دشتهای بیرون شهر اطلاق می کنند. با این تعریف می توان حدس زد که این بقعه پیشتر بیرون شهر واقع بوده و هر زمان که محله ای به نام «صحرا بدر مشرقی» شاخته شده داخل شهر افتاده است.

13.
سایر اماکن متبرکه دزفول
شاه خراسون، پیر سله به سر، امیر کن،
علی اودس او{علی آن طرف آبّ}، پیر نظر، باخرقیل، علمدار، پیر زنگی، سید صبر، دلدل علی، سید محمید{سید محمود: در بحث راجع به گویش فارسی خوزستان، گفته شد که بر اساس قواعد دستوری زبان فارسی قدیم - که زبان مردم خوزستان وفارس بوده، و هم اکنون در شهرهای قدیم خوزستان تکلم می شود- «الف» آخرین به «واو» و «واو» آغازین به حرف «ی» تبدیل می شود.}، بیت گزیده خاتون، شیخ اکبر زرین کلاه، پیر روبن ...

آرامگاه حزقیل نبی، پیامبر معروف بنی اسرائیل نیز در مرکز این شهر قرار دارد و جالب است داستان این پیامبر یهود در تورات و اینکه حزقیل نبی بنی اسرائیل بود که در کنار رود«جابور» به دعوت مردم مشغول بود.. و اکنون رودی که از کنار آرامگاهش می گذرد رود گندی شاپور یا دز نامیده می شود. بنابراین این شهر حداقل در زمان این پیامبر لاقل اجتماعی از مردم بوده که پیامبری آنان را به دین یهود فرا می خوانده است.

+ نوشته شده توسط ali در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:36 |
به امید پیروزی تیم ملی ایران
+ نوشته شده توسط ali در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 17:52 |
+ نوشته شده توسط ali در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 1:59 |
عید بر تمام ایرانیان و تمام کسانی که بر گشت بهار را جشن می گیرند

 مبارک....     نوروزتان پیروز

+ نوشته شده توسط ali در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 13:21 |

    

مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش                             

كه بخشد جرعة جامش جهان را ساز نوروزي

ز  كوي  يار   مي آيد  نسيم   باد  نوروزي                   

از اين باد ار مدد خواهي  چراغ  دل بيفروزي

 

                                                                     حافظ

+ نوشته شده توسط ali در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 14:10 |

نوروز

 

 
چیدن سفره هفت سین از آئین‌های نوروزی است.
چیدن سفره هفت سین از آئین‌های نوروزی است.

نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران باستان یعنی در کشورهای ایران، آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، قرقیزستان، قزاقستان و بخش‌های کردنشین کشورهای عراق و ترکیه و سوريه، در روز ۱ فروردین (۲۱ مارس) هرسال برگزار می‌شود. برگزاری جشن نوروز همچنین در زنگبار واقع در افریقای شرقی که در قدیم سکونتگاه ایرانیان مهاجر بوده رواج دارد.(نگاه کنید به نوشتار: نوروز در ایران و دیگر کشورها)

 

متاسفانه اکثر ایرانیان فرق میان نوروز و لحظه ی تحویل سال نو را درست نمیدانند. تعریف درست نوروز نخستین روز سال در تقویم ایرانی است یعنی یکم فروردین ماه و یا روز اورمزد از ماه فروردین. لحظه ی آغاز نوروز درست پس از نیمه شب است و این یک لحظه ی «تقویمی» است. لحظه ی تحویل سال یک واقعه یا لحظه ی «طبیعی» است و زمان آن میتواند ساعت ها با لحظه ی آغازین روز یکم فروردین فاصله داشته باشد. بنابراین، لحظه ی تحویل سال در سراسر جهان یکیست، ولی لحظه ی آغاز نوروز (یکم فروردین) نسبی است، نسبت به خط استاندارد زمان بین المللی که سابقا به خط «گرینویچ» مشهور بود و هنوز هم اکثر مردم آن را به همین نام میشناسند.

 

به باور زرتشت، ماه فروردین (نخستین ماه گاهشماری خورشیدی ایرانیان) به فره‌وشی (سرزندگی) اشاره دارد که دنیای مادی را در آخرین روزهای سال دچار دگرگونی می‌کند. بنابراین، زرتشتیان، ده-روز را برای اینکه روح نیاکان خود را شاد کنند، گرامی می‎دارند. ممکن است این سنت که، برخی پیش از نوروز به گورستانها می‏روند، ریشه در این باور داشته باشد. یک روایت در مورد خاستگاه نوروز این است که در این روز کیاخسرو، پسر پرویز بردینا، به تخت سلطنت نشست و ایرانشهر را به اوج شکوفایی خود رساند.

روایت دیگر این است که در این روز ویژه (یکم فروردین)، جمشید، پادشاه پیشدادی، بر روی تخت طلایی نشسته بود در حالی‏که مردم او را روی شانه‏های خود حمل می‏کردند. آنها پرتوهای خورشید را بر روی پادشاه دیدند و آن روز را جشن گرفتند.

در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشت. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیده است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده است. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استانهای گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌‌کرد.

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.

روشن کردن آتش هنگام عصر یکی دیگر از رسومی بود که بین مردم در نوروز عمومیت داشت. ریشه مراسم روشن کردن آتش توسط ایرانیان در آخرین چهارشنبه سال نیز به همین عمل ایرانیان باستان بازمی گردد. ایرانیان باستان به آتش احترام می‌‌گذاشتند. آن زمان عقیده بر این بود که آتش موجب تصفیه هوا می‌شود.

در نخستین بامداد نوروز، مردم روی یکدیگر آب می‌‌پاشیدند. پس از گرویدن به اسلام نیز این رسم بجا مانده است با این تفاوت که به جای آب از گلاب استفاده می‌شود. از دیگر رسوم نوروز، حمام رفتن و هدیه کردن شکر به یکدیگر در روز ششم فروردین بود. و یکی از باشکوه‌ترین سنتها نیز سبز کردن دانه گیاه در یک ظرف است که به آن "سبزه" گویند.

آیین‌های نوروزی

از جشن‌های متعددی که در ایران باستان مرسوم بوده، یا از جشن‌های اندکی که از آن عهد به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سين است.

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است

+ نوشته شده توسط ali در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 14:1 |
چهار شنبه سوری خوش باشید

+ نوشته شده توسط ali در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 17:15 |


Powered By
BLOGFA.COM